سلسبیل

عَیْنًا فِیهَا تُسَمَّى سَلْسَبِیلا

سلسبیل

عَیْنًا فِیهَا تُسَمَّى سَلْسَبِیلا

سلسبیل

سلسبیل در اصل چشمه ایست در بهشت که ان شاالله همه از آن خواهیم نوشید.اما اینجا مکانی است برای مرور یک آیه از قرآن با هم. هدف این است که باور کنیم این کتاب برای ما نازل شده و ما حق داریم در آن تدبر کنیم وآن را بفهمیم. قرآن مهجور است. از قرآن نترسیم وبا آن مانوس شویم.

ای رُخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبز پوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل

آخرین مطالب

  • ۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۹:۲۹ 72ملت
  • ۲۸ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۸ رباب

یا نورُ الْمُسْتَوْحِشینَ فِی الظُّلْمِ

سه شنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۳۶ ق.ظ

فَٱلَّذِینَ ءَامَنُوا۟ بِهِۦ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَٱتَّبَعُوا۟ ٱلنُّورَ 
ٱلَّذِىٓ أُنزِلَ مَعَهُۥٓ ۙ أُو۟لَٰٓئِکَ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ(157اعراف)


از وقتی او را می شناختم در حسرت این بود که چرا نتوانسته است در رکاب رسول الله شمشیر بزند.

هر دو پسر عمو بودیم و من مشق شمشیر را از او آموختم . عشق به نبرد از او شیری ساخته بود که

هماوردی در میدان برایش نبود.آن قدر برایم حجت بود که در حوادث بعد از رسول الله به او اقتدا کردیم

تیغ زبانش در میدان سخن از شمشیرش در کارزار برنده تر اگر نبود سست تر نیز نبود.

دیگر از سالهای جوانیمان فاصله گرفته بودیم وحالا او به واسطه رشادتهایش وطبع بلند و کلام آتشینش بزرگ قبیله بجیله گشته بود.

در سال 60 وقتی عزم سفر حج نمود ملازمتش را بر خود واجب دانستم و راهی سفر حجاز شدم.

خبر اینکه حسین حج را نیمه تمام رها کرده او را از حسن گریزان کرده بود مثل آن روزها که خبر قتل عثمان او را از امیرالمومنین علیه السلام جدا ساخت. و زهیر بجلی شد زهیر عثمانی.

زهیر از حسین گریزان بود این را همه کاروان می دانستیم. او در ظلمات شب راه می پیمود تا در روشنایی با حسین رو به رو نشود.

اما خیلی زود در منزل زرود پیک حسین به سوی زهیر آمد و او را به سوی امام فرا خواند.

زهیر در کارش وا مانده بود که دلهم همسرش او را نهیب زد که چه می کنی زهیر. می خواهی دعوت پسر رسول الله را اجابت نکنی؟ تو که یک عمر بار عشق جدش را به دوش کشیده ای فردای قیامت چه جوابی در پیشگاه پیامبر خواهی داشت...؟

خواستم همراهی اش کنم اما گفت سلمان تو بمان. حسین مرا خوانده است.

دستی که بر شانه ام گذاشت،صدایی که مرا خواند و پایی که در رکاب نهاد همه لرزان بود.

زهیر سوار نامدار کوفه خود را به اسبی سپرد که او را تا خیمه حسین ببرد.

اندکی بعد زهیر بازگشت. با صدایی که چون شیر می غرید ، چهره ای برافروخته ،دستانی که کوه را از جای تکان می داد ،پایی که در رکاب یاری حسین محکم بود و اسبی که زمین زیر سمش می لرزید.

نفهمیدیم در این ملاقات کوتاه چه گذشت که زهیر به یاد جنگ بلنجر افتاد . آنگاه که از انبوه غناِِئم شادمان گشته بودند و جناب سلمان فارسی چنین خطابشان می کند: آنگاه که سید جوانان آل محمد را درک کردید از پیکار و کشته شدن در کنار او بیش از دستیابی به این غنائم شادمان باشید.

و حالا زهیر شادمان بود بیش از هر روز دیگری.

ومن سلمان بن مضارب همپای زهیر سوی حسین رهسپار شدیم.


طاووس یمانی نقل می کند:

وقتی امام حسین علیه السلام در مکانی تاریک می نشست مردم از شعاع نور پیشانی وگلویش راه را می دیدند چرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله بسیاری از اوقات پیشانی وگلوی او را می بوسید. (مناقب ابن شهر آشوب ج4ص73)


و این است نور حسین در تاریکی ها وظلمات


حسین قاصدش را فرستاده اجابتش می کنیم یا نه؟

نظرات  (۲۷)

امان از کوفیان زمان ما،
کوفیان همیشه معذور!!
فرستاده ی حسین مثل حسین غریب است ... به نظرم او هم دیگه چشمش از ما اب نمی خوره ...شاید دعای خودش کاری کنه...
یاعلی
جالب بود
ممنون
خوب بود
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۸ انــــــ ـار
حال و هوای روزهای قبل محرم همیشه همین جور است....
سنگین و سخت و پر از سوال...
با حسینی یا نه؟!

و راهی جز انتخاب نداریم...
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۵۲ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
با اجازه منتشر شد در

کانال فرهنگی انقلابیست
https://telegram.me/enghelabist
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۱۱ د‌ل‌باخته ..
نوری که هرگز خاموش نخواهد شد..
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۸ میثم علی زلفی
اللهم عجل لولیک الفرج باقدامنا و ایدینا
سلام
پاسخ:
سلام ورحمت الله
!!!
سلام به نور... به حسین...
صدای گریه ها هنوز از مجلس بلند بود، اما مداح در سکوت بود..
سکوت گریه ها را تمامی نداد..
مداح خواند: حسین آرام جانم، حسین روح و روانم...
حالا گریه ها آرام بخش بود...

با همه کدری مان، حسین نگاه مان می کند...

سلمان چ شد؟
پاسخ:
به زهیر اقدا کرد
ش ه ی د
عالی بود...
۲۰ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۰۷ محمد رضا ندیم پور
سلام
خاک بر سر جماعتی که این نور هدایت را ندیدند و لعنت خدا برآنان که سعی در خاموشی این نور داشتند و دارند.
خوب نوشتید
یاعلی
زیبا نوشته بودید
دل مارو برد به محرم:'(
لبیک...
دنبال شدید
حسین جان
تو هر که در کمند خود میکشی ، میکُشی

نشد شعری بگویم در خور
شأن شما، ارباب

بہ جان مادرم باور بفرما
دوستت دارم
سلام
ببخشید نیستم به وبلاگم رسیدگی کنم
آخه کامپیوتر ندارم
حالا ان شاء الله به زودی با گوشیم بازم شروع میکنم به پست گذاشتن
سلام علیکم مومن
عیدتون و هفته ولایت مبارک
عاقبتتون بخیر به حق حضرت ابوتراب
یاحسین
عجب زیباست کنار آنها نشستن, راه رفتن, جنگیدن و نهایتا شهید شدن....آیا ما هم نیگاهمون , دلمون و ایمانمون نسبت به صاحب ارمون حضرت حجه بن الحسن اینجوریه؟
۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۴۰ آب‌گینه موسوی
سلام الله علیهم اجمعین!

محرّم نزدیک است و...
۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۰۸ ... یک بسیجی ...
دل خوش به سلامی هستیم که جوابش واجب است!


السلام علیک یا اباصالح المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

ای بهترین همیشه و ای همیشه بهترین!
انجماد ذهن خسته من ، شعاعی از تو را می خواهد تا زمستان زندگی را از طراوت بهار تو لبریز کند !


ای تمام زیبایی !

نمیدانم چه سری است که هر چه دست ها به آسمان نزدیک تر می شود، اشک ها بیشتر به زمین میل می کند
و آنگاه است که ناله ای بر میخیزد..
ناله ای که نه از جنس دنیا،بلکه دنیا ساز است...


«الّلهم عجّل لولیک الفرج»

۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۱:۵۰ محمدمهدی یوسفی
احسنت
۱۲ مهر ۹۵ ، ۱۱:۲۹ محمد موحدسرشت
بسیار زیبا
ممنون از شما
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۶:۳۹ ....مسعود ....
احسنتم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی