سلسبیل

عَیْنًا فِیهَا تُسَمَّى سَلْسَبِیلا

سلسبیل

عَیْنًا فِیهَا تُسَمَّى سَلْسَبِیلا

سلسبیل

سلسبیل در اصل چشمه ایست در بهشت که ان شاالله همه از آن خواهیم نوشید.اما اینجا مکانی است برای مرور یک آیه از قرآن با هم. هدف این است که باور کنیم این کتاب برای ما نازل شده و ما حق داریم در آن تدبر کنیم وآن را بفهمیم. قرآن مهجور است. از قرآن نترسیم وبا آن مانوس شویم.

ای رُخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبز پوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل

آخرین مطالب

  • ۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۹:۲۹ 72ملت

۴۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سلسبیل» ثبت شده است

سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ ﴿صافات۱۵۹﴾

 

ازاهالی روستا بودیم. روستایی در دل کویر، کوچک و گرم و خشک.

خیلی چیزها را فقط شنیده بودیم نه دیده بودیم و نه چشیده بودیم.البته اینها زیاد هم به روستایی بودنمان مربوط نبود این را بعدها فهمیدم که معنی مستضعف را دانستم.ما مستضعف بودیم.

بعد از دبیرستان وارد رشته زنبور داری شدم. نمی دانم جو دانشگاه چه داشت که مرا درس خوان تر کرده بود. وحالا نفر اول کلاس شده بودم.تاجاییکه دوره کاردانی بهترین شاگرد کلاس شدم. واین شروعی بودبرای ادامه راهی جدید که با انتشار چند مقاله و رتبه های خوب کشوری همراه بود.

شاید کمتر کسی را می شد پیدا کرد که به اندازه من از شهد و عسل و زنبور اطلاع داشته باشد. شب و روزم را به دنبال مطلب جدید بودم.

 

یکبار که هم کلام پیرمردی از کندو داران قدیمی شده بودم بر حسب عادت شروع کردم به صحبت از عسل و زنبور و کندو و...

پیرمرد در تمام مدت فقط ساکت و آرام گوش می داد، بالبخندی ملیح بر کنج لب.حرفهایم که تمام شد سرش را به گوشم نزدک کرد و آرام پرسید. عسل خوردی!؟

ناگهان به خودم آمدم. دیدم مدتهاست فقط سرگرم دانستنم. من عسل را خوب می دانستم اما عسل چشیدن چیز دیگریست.

پیرمرد گفت حرفهایت بی راه نیست اما هنوز کامت شیرین نشده! ظرف عسلی آورد و انگشتی از عسل داخل دهانم گذاشت.

 

عسل را خوردم.شیرین بود. شیرین تر از همه شهدهایی که در مقاله ها خوانده و نوشته بودم.

 


پ ن:خدا منزه است از آنچه در وصف مى ‏آورند.

ساقی
۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۴ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۸ نظر

قُلْ یَا عِبَادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ ۚ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هَٰذِهِ الدُّنْیَا حَسَنَةٌ ۗ وَأَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةٌ ۗ إِنَّمَا یُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسَابٍ(10 زمر)


تصمیم گرفتیم بهترین مربی شهر را انتخاب کنیم. کسی که تا به حال شاگردانش مدالهای جهانی زیادی را کسب کرده بودند. بی تردید او بهترین کسی بود که می توانست ما را تمرین دهد.

کسانیکه قبلا با او کار کرده بودند هشدار می دادند که باید از آقای مربی ترسید.

روز اول باشگاه هرچه نگاهش می کردی چیزی برای ترسیدن در چهره اش نبود .چهره ای همیشه خندان و نگاهی پدرانه و قلبی که می شد صدای تپشش را برای شاگردانش شنید.

روزهای اول تمرین به سرعت گذشت بقدری سریع که توصیه السابقون را هم فراموش کردیم. آقای مربی همیشه مراقبمان بود هر ضربه اشتباه را تذکر می داد ، زمین می خوردیم سریع بالای سرمان می رسید، تر و خشکمان می کرد و...همه چیز خوب پیش می رفت تا روزیکه قرار شد مرحله اصلی تمرینات آغاز شود.

آن روز یک بدنسازی چند ساعته را در تپه های حاشیه شهر گذراندیم .آن روز 30-40نفری بودیم که به تپه ها رفتیم .اما در برگشت چند نفری جاماندند و نیامدند.چیزی نمانده بود که من هم کم بیاورم اما هدفی در بالادست مرا به سوی خود می خواند.

روزهای بعد،تمرینات سخت، ریزش نفرات. واقعا تحمل کردنی نبود بالاخص که این روز آخری آقای مربی بعد تمرین لختمان کرد و با چوب ضربات محکمی را به پهلو ،ساق دستها و...وارد کرد. آخرین بازماندگان هم با دست و پای قلم شده و دنده های ضرب دیده راهی منزل شدند.چشم های سیاهی رفت و روی همان تپه از حال رفتم. چشم که باز کردم مربی بالای سرم بود، نه این سر من بود که روی پای مربی بود شربت عسل را آرام هم می زد و می خندید همان خنده همان نگاه روز اول . وصدای قلبش را که حالا از این فاصله نزدیک به راحتی می شنیدم.با نیمه جانی که داشتیم خودمان را به بالای کوه خضر نبی(علی نبینا و آله علیه السلام) رساندیم .نماز را همانجا خواندیم .

سوالی ذهنم را در گیر کرده بود که نمی توانستم نپرسم.آنهم حالا که بعد از نماز است و مربی خنده روست.

دل را زدم به دریا .گفتم: ببخشید آقای مربی می تونم یه چیزی بپرسم؟ با لبخند ملیحی جواب داد : انگار خیلی حالت جا اومده ؟ خب بپرس ببینم.

گفتم: نه به اون زدن ها نه اون شربت عسل،نه به اون اخم های موقع تمرین نه به این خنده ها. تکلیف ما رو روشن کنید باید از شما بترسیم یا...؟

نگاهش عمیق تر شد و عمق لبخندش کمتر. گفت: تا وقتی مربیم اینها اقتضای مربی گریه، خطا کنید چوب می خورید برای محکم شدن سختی باید بکشید برای بالارفتن باید از زمین بلند بشید و..نگاهی به عبادتگاه حضرت خضر(علی نبینا و آله علیه السلام)  انداخت و ادامه داد.همه چیز این عالم در حال تربیت است و شوخی بردار هم نیست مثلا دانه ای که قرار است درختی تنومند شود اگر از خاک بیرون بیفتد خوراک کلاغ می شود، دچار آفت شود سم پاشی می شود و اگر کج رشد کند قطع می شود.

این خاصیت مقام تربیت است و ربطی به عطوفت شخص مربی ندارد.



بگو: «اى بندگان من که ایمان آورده‌اید، از پروردگارتان پروا بدارید. براى کسانى که در این دنیا خوبى کرده‌اند، نیکى خواهد بود، و زمین خدا فراخ است. بى‌تردید، شکیبایان پاداش خود را بى‌حساب [و] به تمام خواهند یافت.»
ساقی
۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۰۴ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۵ نظر

وَإِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ(204 اعراف) 


وقتی بعد از مدتها به زیارت معشوق نائل می شوی دلت پر است از گفتن نگفته هایی که مدتهاست روی دلت تلمبار شده است. آن قدر می گویی و می گویی که حواست از خودت پرت می شود،آن قدر می گویی که دیگر او را نمی بینی. و هرچه هست گلایه هایی است که حاصل فراق است. فراموشت می شود که همه این گلایه ها از فراق است و وصال که حاصل شد همه اینها کنار می رود. یادت می رود که ظلمت شب به خاطر هجران خورشید است. جاییکه خورشید حاضر است، دیگر ظلمتی نیست که تو گلایه اش را کنی. و تو همه را از یاد برده ای.چشمهایت را بسته ای و خورشید در چشم های بسته طلوع نخواهد کرد. آنچه تو گلایه می کنی ظلمت شب نیست،گلایه از چشم های بسته ی خودت است. چشم هایت را باز کن. چشم ها را که باز می کنی دیگر گلایه ای نیست . همه نور است و حضور.

قرآن را به دست می گیری و مشغول خواندن می شوی. باز حواست نیست. آیه ها را یک به یک می خوانی و پیش می روی. به کجا می خواهی برسی. صبرکن!مصحف را ببند.قرآن در مقابل توست.گوشهایت را باز کن.آیه به آیه در مقابلت تلاوت می شود(وهرگاه قرآن خوانده شود، به آن گوش دهید و ساکت شوید (تا بشنوید)، باشد که مورد رحمت قرار گیرید)

مصحف را می بندی،زبان به دهان می گیری. چشم هایت را به آیه های روشن امامت می سپاری.قلبت آرام می گیرد. آیه ها را می شنوی.قرآن دارد با تو سخن می گوید. و چه زیباست این تلالو جمیل انوار هدایت امام. دیگر ظلمتی نیست. گلایه ای نیست. امام هست.

ساقی
۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۵۴ موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۶ نظر

أَیْنَمَا تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَلَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ(78نساء)


ساعت نزدیک2بعداز ظهر بود رسیدم دم درب مدرسه که آمبولانسی باسرعت خارج شد.اوضاع و احوال بچه هایی که از مدرسه خارج می شدند اصلا طبیعی نبود . هرکسی حرفی می زد. یکی می گفت تشنج شده یکی می گفت سرش به میز خورده و...

بچه های سرویس که سوار شدند.. مساله را پرسیدم. شهرام گفت: آقا تا چند دقیقه پیش سرکلاس ما بود و می گفت و می خندید. حال شهرام اصلا خوب نبود.

آقای آریان پور با کمی تاخیر و دیرتر از بچه ها آمد.آشفته و بهم ریخته،در چهره اش راهی برای شوخی های همیشگی مان نبود.

پرسیدم چی شده. با حالتی گرفته جواب داد (طوریکه بچه ها نشنوند) ایست قلبی کرده. نتونستند احیاءش کنند.

شاگرد پدرم بود. شب که خبر را به بابا دادم مثل اسپند از جا پرید و به مدیر زنگ زد. مدیر گفت تمام کرده.

چند روزیست که مدام به مادری فکر می کنم که صبح پسر دسته گل کلاس هشتمی اش را راهی مدرسه کرده و ظهر بی هیچ سابقه بیماری باید برود سردخانه و جنازه بچه اش را تحویل بگیرد.

مادری که نمی دانم چگونه خاطرات آخرین دیدار آخرین وداع آخرین بوسه و...را فراموش می کند.

اگر میدانست این آخرین نگاه است به قد و بالای دردانه اش شاید این نگاه را تا پایان تاریخ ادامه میداد

ولی حالا نگاهش تا ابد بر دریست و بر سفره ای که منتظر امیر حسین است.


معدن،هواپیما،اتوبوس،کشتی،قطار، خودرو تولید داخل و...مهم نیست کجا باشی وقتی حضرت عزرائیل علیه السلام می آید راهی برای گریز نیست. کمی بیشتر هوای هم را داشته باشیم.

بعضی شبها که علی را دعوا می کنم تا بخوابد. از ترس اینکه نکند فردایی نباشد ،در خواب می بوسمش و چند دقیقه در آغوشش می کشم.

باور کنیم مرگ را که از نزدیک دارد به ما چشمک می زند و ما را به سوی خود فرا می خواند.


پ ن:تصویر فوق آخرین پروفایل امیر حسین است. کمی عجیب است برای یک پسر کلاس هشتمی!


ترجه آیه:هر کجا باشیدمرگ شما را در می یابد، اگر چه در بناهای استوار و بلند باشید.

ساقی
۰۷ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۱۶ موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۲۳ نظر

أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء(نمل62)

شانه کردن موها بهانه ایست تا گوش را به نجواهای مادرانه بسپاری و راه و رسم عاشقی بیاموزی.
بیداری شبها و عطش بهانه ایست تا از زلال کوثر سیراب شوی و حیات دوباره بگیری.
قدم زدن در کوچه ها بهانه ایست تا همگام دلیل خلقت باشی و راز عبودیت را بیاموزی.

تنور خانه سرد شده است و گوشهای زینب که به نجواهای آرام عاشقانه عادت کرده بودند، حالا پر شدهاز هیاهوی انکر الاصواتهایی که عربده می کشند و تهدید می کنند.
و حسینی که مانده است با عطش و کوثری که خونین است.
اما سخت ترین درد به جان حسن افتاده. در کنجی نشسته و فقط مبهوت نگاه می کند.
مگر می شود علت خلقت خلق باشی و مخلوق در مقابلت قد علم کند و...
این بهت و حیرت حسن، خواهر و برادر را به کنارش می کشاند.

دستهای حسین و زینب به آسمان بلند می شود و نگاهشان به چشم های حسن. بخوان برادر ، دعای تو اجابت می شود.

أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء

و فاطمه از جا برمی خیزد. موهای زینب شانه می شود. حسین سیراب می شود . وحسن تمام نگاهش به تمام قامت مادر است که اکنون ایستاده.تنور خانه روشن می شود و بوی نان و بوی دود...



هنوز بوی دود از سینه فاطمه می آید.هنوز پهلو،هنوز بازو .

و هنوز ذکر اسمی که دیگر مسمایی ندارد. محسن

وهنوز ذکر نامی که معنایش را زایل کرده اند. علی

وهنوز رسولی که اجر رسالتش را به مسمار در داده اند. محمد

وهنوز حقی که محقش را به بند کشیده اند. ولایت

واسلامیکه نفسهایش به شماره افتاده. اسلامیکه جان می خواهد.

و فاطمه در این میانه مانده است.تسلیم ترین مسلمان می تواند اسلام را زنده کند.

علی،فاطمه

أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء

فاطمه جانش را به اسلام می دهد.



فاطمه جان علیست،توان علیست. اصلا فاطمه تمام علیست.

بی جهت نیست که باصولت حیدری اش فاصله کوتاه مسجد تا خانه را دوان دوان ،نه ! بلکه چون جسمی بی جان بر زمین می غلتد.و تلاش سلمان و ابوذر افاقه نمی کند. آن علی که گام هایشتن عمروها و مرحب ها را می لرزاند امروز تن بیجانی شده است در کوچه های مدینه.

خود را به فاطمه می رساند.

چون ماهی از آب بیرون افتاده که به تنگی شکسته می نگرد.

کار فاطمه تمام شده.

أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء

علی می میرد و فاطمه زنده می شود.

فَفَتَحَتْ عَیْنَیْهَا فِی وَجْهِهِ وَ نَظَرَتْ إِلَیْهِ وَ بَکَتْ وَ بَکَى 

(فاطمه چشمان خود را در چشم علی گشود.فاطمه گریست.علی گریست...)



آیا کسی هست که دعای مضطر را هنگامیکه دعا می کند اجابت کند و غمش را برطرف سازد؟
ساقی
۱۴ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۱۴ موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۳۱ نظر

إِنَّ إِبْرَاهِیمَ کَانَ أُمَّةً قَانِتًا لِلَّهِ حَنِیفًا(120نحل)


با چشمان از حدقه بیرون زده می گفت: اعجاز اباعبدالله(علیه السلام) در همین اجتماع 72ملت در راهپیمایی اربعین است.نگاه کن ببین همه می آیند 

سیاه و سفید 

مسیحی و مسلمان 

سنی و شیعه

پیر و جوان

عاصی و عبد

شیخ و شیر خوار

زن و مرد...

و نمی دانست اینها همان 72 تن روز عاشورایند. بلکه 72 امتند 72 ملتند

جون و بریر بن خضیر

وهب و نافع بن هلال

زهیر و ابوثمامه

مسلم بن عوسجه و علی اکبر

حر بن یزید ریاحی و قمر منیر بنی هاشم

حبیب و علی اصغر

زینب و حسین...


پ ن:همانا ابراهیم امتی مطیع و فرمانبردار و یکتاپرست بود.

ساقی
۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۹:۲۹ موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۱۷ نظر
وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِیرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ ۖ لَوْلَا أَنْ تُفَنِّدُونِ(یوسف12)

گرمای قم را در فصل تابستان هرکسی تاب نمی آورد. حالم رو به راه نبود و به ناچار با همه ی عشقی که به آفتاب قم داشتم راهی منطقه ای ییلاقی شدیم.
چقدر با قم متفاوت بود. گاهی خنکای هوایش تا مغز استخوان نفوذ می کرد.روزهایش به گردش و شبهایش به خنده می گذشت. درختان همه پر از میوه بودو نهرها پر آب.
آبش سرد بود. آب تنی های هر روزه به قول محلی ها جگر آدم را خنک می کرد. ومن هر روز جگرم خنک تر می شد از قبل. و حالا سرمای آب را در وجودم می توانستم حس کنم. حرارتی را که با خود همراه آورده بودم حالا به خنکایی مبدل شده بود که برای همه مطبوع بود حتی برای خودم که از سرما گریزان بوده ام.
نمیدانم چرا همیشه از سرما گریزان بودم و عاشق گرما.به این فکر می کردم که سرما آدم را یخ می کند و گرما می پزد و پختن بهتر از انجماد است.حتی وقتی با پیراهن مشکی در ظهر تابستان به حرم می رفتم حس خوبی داشتم . اما حالا همه می گویند باید تنت را از این همه گرما خنک کنی ومن دیگر از انجماد نمی ترسم، چشمهایم را می بندم و می پرم داخل آب .
تقریبا همه جا را گشته بودم جز باغ سیب غلام حسین. 
غلام حسین اولین کسی بود که در آبادی دیدم آدم شوخی بود خیلی اهل جمع نبود و ناگهان می رفت. بی خداحافظی! هر وقت مرا میدید می گفت یخ نکنی مومن من هم در جواب می گفتم نه هوا خوبه...!
پنج شنبه بود که غلام حسین صدا زد که آتیشمان به راه است بفرما چای و رفتم داخل باغ سیب.
باغش شبیه همه باغات منطقه بود و نبود.فقط سیب داشت آن هم سیب سرخ. محلی ها می گفتند او با درختانش حرف می زند و این را می شد به وضوح از لبخندی که در ختان به او می زدند و از آغوشی که شاخساران برای او گشوده بودند فهمید. هر در خت جوری شاخه گسترانده بود که انگار می خواهد او را در آغوش بکشد.چقدر در آن سرما باغش گرم بود.
چای را که خوردیم غلام حسین رفت دنبال اب و من ماندم یک باغ، سیب سرخ.
عطر سیب های سرخ مدهوش کننده بود. 
سیب سرخی که از درخت افتاد را برداشتم و بوییدم. چه بوی آشنایی بود بوی شب های جمعه بوی روضه بوی هیات. بوی یک سیب سرخ
کنار آتش بدنم شروع به لرزیدن کرد. کاروان به راه افتاده بود همه مهیا شده بودند و من اینجا...
اصلا من اینجا چه می کردم چر اینقدر ...؟
روز مرگی ها سردم کرده بود آب خنک مرا تا انجماد برده بود. و حالا آنانکه آتششان شعله ور تر است در پیش می روند و من در کنار این آتش می لرزم.



پ ن:و چون کاروان از مصر بیرون آمد یعقوب گفت: اگر مرا تخطئه نکنید من بوی یوسف را می‌شنوم.
ساقی
۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۵۸ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۲ نظر

وَمَن یَبْتَغِ غَیْرَ الإِسْلاَمِ دِینًا فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الآخِرَهِ مِنَ الْخَاسِرِینَ (85آل عمران)


حکایت این روزهای ما شده است حکایت آن کودکی که زمین خود را تفحص نکرده از فقر می نالید. در جستجوی طلا زمین را فروخت و چند سالی آواره بود و با اتمام سرمایه اش به زادگاهش برگشت. زمینی را که دیروز به بهای ناچیزی فروخته بود امروز معدن الماس شده بود.


چرا برخی مردم و مسولین اینقدر احمقند که نمی خواهند لحظه ای به داشته های خودشان نگاه کنند. آنهایی که کفر را کدخدای خود و شاید در عمل خدای خود می دانند چرا نمی خواهند بفهمند هیچ خیری در باطل نیست. عزیزان ولو سر سوزنی خیر در جبهه باطل نیست. هرچه هست اینجاست و در اسلام عزیز است. چرا اینقدر کافران را در نظر مردم خوب جلوه می دهید و اهل ایمان را خوار می کنید. کدام گلی را به گوشه جمال بشریت زده اند که وردشان از زبانتان نمی افتد؟

مدام دم از راستی در گفتارشان می زنید و حال آنکه ایشان بزرگ ترین دروغ گویان خلقتند. دروغ بزرگ تر از این که کسی وجود خدای را منکر شود یا منکر ارسال رسل باشد ویا تردید در نبوت حضرت خاتم کند و یا زاویه ای با ولایت مولا داشته باشد.

چرا هر روز پیامهای تربیتی و اخلاقی غرب را در جامعه منتشر می کنید؟ غربی که در منجلاب زنازادگی بیش از 50 درصدی گرفتار است(طبق اصول و آمارهای خودشان)

چرا هر روز متن حقوق بشر غربی را مشق می کنید و جامعه را زیر بار خفت این جنایتکاران بی بدیل تاریخ می برید. کسانیکه کشتی های پر از مهماتشان را می فرستند تا در استخر خون مظلومان به ناحق کشته شده شنا کنند.

چرا هر روز دم از اقتصادی می زنید که بنایش کشتار و غارت و چپاول است و باجگیری و ارعاب. 

چرا پیرو سیاستمدارانی هستید که سر میزهای شیک لبخند می زنند و در عمل منتظر غفلتی برای دریدن و خون ریختن. سیاستمدارانی که با استحمار دانا نمایانی چون شما بار استکبارشان را به تمام جهان ارسال می کنند و سفره استعمارشان را در اراضی مظلومین پهن می کنند.

ای آنانکه در پرتو خورشید تابان برجام اندام نحستان را برنزه کرده اید و ای سایه نشینان اسنادی چون 2030 برخیزید که به زودی خداوند ومومنین آبروی کفار را خواهند برد که برد. و خائنین و کفار سیلی محکم تری خواهند خورد که خورد.


پ ن: هرچه می خواهید کلید تئوری ننگین دروغ بزرگ را در قفل فکرهای به اصطلاح روشنفکرانتان بچرخانید. ما به نور ولایت هدایت می شویم  و این قفل و کلید را درهم خواهیم شکست.



از آنجا که احساس کردم برخی شاید بر ترجمه روان آیات مسلط نباشند و رجوع هم نکنند با عرض پوزش از همه بزرگواران اهل علم از این پس ترجمه آیات نیز در ذیل مطالب خواهد آمد.

و هر کس غیر از اسلام دینی بجوید هرگز از او قبول نمی شود، و او در آخرت از زیانکاران خواهد بود.
ساقی
۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۸:۱۶ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۷ نظر

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُواْ وَجَهَدُواْ بِأَمْوَلِهِمْ 

وَأَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أُوْلَئِکَ هُمُ الصَّدِقُونَ(15 حجرات)


این روزها صحبت ها پیرامون این اصطلاح نه چندان جدید رهبری عزیز (دامة براکاته) بالا گرفته است. لذا قصد این بنده این است اندکی پیرامون آن به سخن بنشینیم.

وقتی جنگی را به تو تحمیل می کنند نمی توانی نجنگی. باید آتش کنی در جنگ و الا آتش هایشان آتشت می زند. در جنگ تبادل آتش طبیعی است و جزء لاینفک آن است. پس بعید می دانم هیچ عاقلی با آتش در جنگ مخالف باشد.

و اما اینکه اختیارش به دست که باشد محل بحث است.

اختیار در مرام مسلمان معتقد، در مرام مسلمان علوی و حسینی در مرام مسلمان ولایی در مسیر شرع مقدس است. مسلمان اگر علوی باشد اختیارش می شود اختیار ولی.

اما خدا نکند روزی کسی که دم از اسلام می زند به دشمنش اعتماد کند و دوست را دشمن ببیند. لبخندش را کنار دشمنان بزند و دشنام ها را نثار دوستان کند. حرف دشمن مکار را ساده لوحانه بپذیرد و پند امام دانا را رد کند. آن وقت اگر کنار علی هم که باشد می شود عروسک دست معاویه. می شود مثل همانهایی که در صفین قرآن اموی را دیدند و بر قرآن ناطق علوی شوریدند. کلمات حق گفتند و اراده باطل کردند. از ولایت خدا و رسول و اولی الامر خارج شدند و در ولایت شیطان در آمدند. پای علی را به حکمیت کشیدند و در نهروان بر کوس جنگ کوبیدند.

همه آتش به اختیارند!حالا اگر این اختیار در دست خدا و و لیش باشد می شود امیر المومنین علیه السلام(ادامه مطلب را ببینید)و اگر این اختیار تحت ولایت شیطان باشد می شود ابن ملجم ملعون.

ای آنان که زبانتان علی علی می گوید و گوشتان به دهان معاویه است. بیدار شوید.


سخن آخر: اگر آن مفهومی را که ذهن های بیمار و قلوب خفته و ارواح خبیث شما از فرمان حضرت آقا برداشت کرده است. مومنان معتقد علوی نیز برداشت می کردند، امروز یکی از شما ها زنده نبود تا بر طبل تفرقه بزند و بر شیپور فتنه بدمد.


پ ن : التماس دعا در این ایام پر خیر و برکت.

ساقی
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۴۹ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۹ نظر

وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا (۳۴ ابراهیم)


کار تمام شده بود و پسرت بالای سرت

نه پسرت بالای تن بی سرت رسیده بود.

تمام غم دنیا را می شد در نگاهی که از شمارش زخمهای بی شمارت وا مانده بود پیدا کرد.

کدام زخم ها را شمارش کند تیرهایی که چون خارهای خارپشتی از تنت بیرون زده بود یا نیزه هایی که برتنت جامانده بود ، کدام زخم را باید می شمرد شمشیرهایی که ردشان مانده و صاحبانشان پی غارت رفته بودند ویا خنجرهایی که بر دسته هایشان بغضا لابیک حک شده بود.کدام زخم را باید شماره کرد.

زخمی به پهنای غم پدری در داغ پسری که اشبه الناس به پیامبر رحمت بود همه شمارش ها را بهم ریخت.


وحالا این ماییم و اشکهای بی شماری که در غم زخمهای بی شماره تو تا ابد جاریست.

چه کسی می تواند شمارش کند قطرات این باران رحمت را بر کویرهای خشکیده دل ما.

ساقی
۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۲۸ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۸ نظر