سلسبیل

عَیْنًا فِیهَا تُسَمَّى سَلْسَبِیلا

سلسبیل

عَیْنًا فِیهَا تُسَمَّى سَلْسَبِیلا

سلسبیل

سلسبیل در اصل چشمه ایست در بهشت که ان شاالله همه از آن خواهیم نوشید.اما اینجا مکانی است برای مرور یک آیه از قرآن با هم. هدف این است که باور کنیم این کتاب برای ما نازل شده و ما حق داریم در آن تدبر کنیم وآن را بفهمیم. قرآن مهجور است. از قرآن نترسیم وبا آن مانوس شویم.

ای رُخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبز پوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل

آخرین مطالب

  • ۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۹:۲۹ 72ملت
  • ۲۸ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۸ رباب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «موسی» ثبت شده است

وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَابًا فَسُقْنَاهُ إِلَىٰ بَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَحْیَیْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا ۚ کَذَٰلِکَ النُّشُورُ(9فاطر)


در زمان حضرت موسی علیه السلام در بنی اسرائیل به جهت نیامدن باران قحطی شد. مردم خدمت حضرت موسی رسیدند و گفتند: برای ما نماز استسقاء نماز باران بخوان. حضرت موسی علیه السلام برخواست که با قوم خود برای دعای باران بروند و بیشتر از هفتاد هزار نفر بودند. هرچه دعا کردند باران نیامد.

حضرت موسی علیه السلام عرض کرد: خدایا چرا باران نمی آید، مگر قدر و منزلت من نزد تو کهنه شده؟ خطاب رسید: نه، لیکن میان شما یک نفر است که چهل سال مرا معصیت می کند. به او بگو از جمعیت خارج شود تا باران رحمتم را نازل کنم.موسی علیه السلام عرض کرد: الهی صدای من ضعیف است، چگونه به هفتاد هزار جمعیت برسد؟

خطاب شد: ای موسی تو بگو من صدای تو را به مردم می رسانم. حضرت موسی به صدای بلند صدا زد: ای کسی که چهل سال است معصیت خدا را می کنی از میان ما برخیز و بیرون رو که خداوند به جهت شومی و بدی تو باران رحمتش را از ما قطع کرده.

آن مرد عاصی برخواست نگاهی به اطراف کرد، دید کسی بیرون نرفت. فهمید خودش باید بیرون برود. با خود گفت چه کنم. اگر برخیزم و از میان مردم بروم که مردم مرا می بینند و می شناسند و رسوا می شوم و اگر نروم که خدا باران نمی دهد. همانجا نشست و از روی حقیقت توبه کرد و از کرده خود پشیمان شد. یکدفعه ابرها آمده و به هم متصل شد و چنان بارانی آمد که تمام سیراب شدند.

موسی عرض کرد: الهی کسی که از میان ما بیرون نرفت چگونه شد که باران آمد؟

خطاب شد: سقیتکم بالذی منعتکم به شما باران دادم، به سبب آن کسی که شما را منع کردم و گفتم از میان شما بیرون برود.

موسی علیه السلام عرض کرد: خدایا! این بنده را به من بنما.

خطاب شد: ای موسی آن وقتی که مرا معصیت می کرد رسوایش نکردم، حال که توبه کرده او را رسوا کنم؟ حاشا، من نمامین و سخن چینان را دشمن می دارم، خود نمامی کنم؟

سالهاست غرق در گناهم و هر محرم بی هیچ دعایی میایی و کویر دلم را گلستان می کنی.

و من سالهاست برای تو گریه می کنم و تو سالهاست آب دیدگانم را می گیری و آب رویم می بخشی و بی آنکه کسی بفهمد پاکم میکنی.

برای زنده شدن جمیع خلائق در محشر نفخ صور لازم نیست 

دوخط روضه ارباب بخوانید همه حی می شوند.

پ ن:خداست که بادها را فرستاد تا ابری را برانگیزند، پس ما آن را به سوی سرزمین مرده راندیم و زمین را پس از مردگی اش به وسیله آن زنده کردیم؛ زنده شدن مردگان هم این گونه است.

ساقی
۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۴:۴۳ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۸ نظر

وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ(11قصص)


اصولا روابط ما آدمها بر اساس مهر ومحبت شکل می گیرد. هر چه میزان این محبت ها بیشتر باشد 

روابط نزدیک تر است.حد اعلای روابط عاطفی را میتوان میان خواهر وبرادر یافت.اما این عاطفه هم 

همانند هر چیز دنیایی دیگر محدودیت دارد.ما در روایط عاطفی تاجایی جلو می رویم که منافعمان به 

خطر نیفتدحالا بسته به میزان لذتی که ازآن رابطه میبریم ممکن است بهایی را نیز بپردازیم،ولی هیچ وقت این بها ، بهای جان نمی شود.برای رد شدن از جان نیرویی

عظیم تر از عاطفه لازم است.نیرویی که محدود نباشد،نیرویی که جاذبه داشته باشد.

نیرویی به نام عشق.

*

*

*

مادر موسی وقتی فرزندش را درتابوت گذاشت وبه آب انداخت،می خواست خواهرش را نیز از پی او

روانه سازد.اما مگر پای عاطفه خواهری چقدر میتواند برادر را دنبال کند؟خواهرموسی پایی 

میخواست که او را تا دل شیر، تا دل خطر تا مرگ همراهی کند. مادر موسی را در تابوت ،و 

عشق به موسی را در سینه خواهرش به ودیعه نهاد. حال این عشق می توانست دختر را تا 

نا کجا آباد همه خطر هایی که موسی را تهدید می کند پیش ببرد.

وقتی پیامبر روضه حسین را برای فاطمه خوانده بود آرام وقرار نداشت.حسین را چگونه باید 

رها میکرد.آنجا که نه رسول الله است نه پدرش علی نه برادرش حسن و نه او که عاشق 

حسین است او که مادر حسین است. ونه فاطمه.چندی نگذشت که زینب پای در وجود

 نازنین فاطمه نهاد.حالا خیال فاطمه آسوده تر گشته بود. خواهری بود که بتواند از پی برادری 

مادرانه روانه شود. وزینب دنبال برادرش روانه شد . قدم به قدم ، دوش به دوش، تا به آنجا

که ایستاد.فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ

حسین را سیل کوفیان به سوی گودال برد. وسیل با خودش چه چیزها که نیاورده بود. 

تیر،نیزه،شمشیر،سنگ . کار زینب سخت شده بود .فاطمه پادرمیانی کرد خودش وارد گودال شد. 

زینب چشم هایش را بست و حسین بود و مادر بود و ...بوی عطر سیبی که در آغوش یاس شکفته باشد.

هنوز اشکهای وداع برادرش در خاطرش خشک نشده است که نامه برادر خرمن خیس خاطراتش را 

به آتش می کشد.بازهم زمان ظهور عشق مادری است در خواهر. راهی خراسان می شود. فاطمه

 معصومه و علی بن موسی الرضا، و باز داستان خواهر و برادر. بنی العباس بنی امیه نیست . نمی 

گذارند داستان زینب تکرار شود.در میانه راه برادران و برادرزادگانش شهید می شوند و خودش 

مسموم. به قم می آید. به عش آل الله. دختر پیامبر وارد شهر می شود. مردم قم مردم شام 

نیستند.نمی گذارند داستان زینب تکرار شود.آنچه از بامها می ریزد سنگ وخاکستر نیست گلهایی 

است که با اشک بر روضه زینب شکفته است و امروز نثار فاطمه معصومه می شود.

اهل قم خوب می دانند فاطمه نام گلی است که عمرش زیاد نیست، پس خوب قدرش را می دانند.

شاید دعای مادر بود که این خواهر به برادر نرسد تا رفتنش را تا باز آمدنش را تا به خود پیچیدنش را 

نبیند. مادر است دیگر دلش تاب نمی آورد.


پ ن:به مناسبت دهم ربیع الثانی سالروز شهادت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها

ساقی
۰۱ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۴۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ نظر