سلسبیل

عَیْنًا فِیهَا تُسَمَّى سَلْسَبِیلا

سلسبیل

عَیْنًا فِیهَا تُسَمَّى سَلْسَبِیلا

سلسبیل

سلسبیل در اصل چشمه ایست در بهشت که ان شاالله همه از آن خواهیم نوشید.اما اینجا مکانی است برای مرور یک آیه از قرآن با هم. هدف این است که باور کنیم این کتاب برای ما نازل شده و ما حق داریم در آن تدبر کنیم وآن را بفهمیم. قرآن مهجور است. از قرآن نترسیم وبا آن مانوس شویم.

ای رُخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبز پوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل

آخرین مطالب

  • ۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۹:۲۹ 72ملت

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چادر» ثبت شده است

فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلَافَ رَسُولِ اللَّهِ وَکَرِهُوا أَنْ یُجَاهِدُوا بِأَمْوَالِهِمْ 

وَأَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَقَالُوا لَا تَنْفِرُوا فِی الْحَرِّ ۗ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا ۚ 

لَوْ کَانُوا یَفْقَهُونَ(81توبه)


از درب دانشگاه که خارج شد. نگاهش به دخترانی افتاد که در زیر سایه کاج ها، روی چمن هانشسته بودند. لباسهایشان کاملا مناسب فصل گرم بود،با رنگهایی روشن و کاملا نازک. از فاصله نه چندان نزدیک هم می توانست بفهمد زیر مانتو ها لباس دیگری نپوشیده اند. از کنارشان که رد شد صدای خنده بلندشان را شنید.می شد حدس زد که به چه می خندند و این اولین باری نبود که چنین خنده هایی را می شنود.از زیر نگاه سنگینشان به سرعت گذشت. خورشید با تمام توان می تابید و انگار چادر مشکی و مانتو بلند او بهترین هدف برای تابش در یک ظهر گرم بود.

اولین تاکسی را سوار شد و به ناچار در صندلی عقب کنار یک مرد جوان نشست.مرد خیلی راحت و فراخ خود را روی صندلی پهن کرده بود و مدام با کاغذی که در دست داشت خودش را باد می زد.

مچاله شدن در کنج صندلی عقب گرمای هوا را دو چندان می کرد. از تاکسی که پیاده شد لباس های خیس شده اش وزن بیشتری پیدا کرده بود. نفسش از شدت گرما به سختی بالا می آمد. درب خانه را که باز کرد می خواست فریاد بزند مانند زندانی در بندی که حالا آزاد شده. چادرش را به سمتی پرتاب کرد و خود را مقابل باد مستقیم کولر قرار داد. نیم ساعتی طول کشید تا حالش کمی مساعد شود. 


کتابی را از کتابخوانه برداشت و شروع به خواندن کرد. ماجرای سربازی بود که تنها در کانال مانده بود. می توانست به عقب برگردد اما خون گرمی که از بدن هم رزمش جاری بود مانع می شد. هوا به شدت در جنوب گرم بود و با کوله باری از مهمات مدام باید جا عوض می کرد. فشار گرما و سنگینی مهمات و تشنگی بی حد ، می توانست لشگری را به زانو در آورد اما او ایستاده بود. اخرین تیرش را که شلیک کرد چشمانش سیاهی رفت و افتاد با هراسی در دل که نکند دشمن بر خون برادرانش مسلط شود.

چشم هایش را گشود،پسرکی سرش را به دامن گرفته بود با قمقمه آبی در دست. خیالش راحت شد خونها هدر نرفته بود.

کتاب رابست در حالیکه اشک از گوشه چشمانش سرازیر بود. بلند شد چادرش را در آغوش کشید، مانند مادری که طفل گم شده اش را پیدا کرده.چادر را اتو کشید مانند رزمنده ای که شب قبل از عملیات سلاحش را آماده می کند.



پ ن:آنهایی که از جهاد در رکاب رسول خدا باز نهاده شدند از این بازماندنشان خوشحالند و مجاهده به مال و جانشان در راه خدا را خوش نداشتند و (مؤمنان را هم از جهاد منع کرده و به آنها) گفتند: شما در این هوای سوزان از وطن خود بیرون نروید! آنان را بگو: آتش دوزخ بسیار سوزان‌تر است، اگر می‌فهمیدند.

ساقی
۱۲ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۷ موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۲۵ نظر