سلسبیل

عَیْنًا فِیهَا تُسَمَّى سَلْسَبِیلا

سلسبیل

عَیْنًا فِیهَا تُسَمَّى سَلْسَبِیلا

سلسبیل

سلسبیل در اصل چشمه ایست در بهشت که ان شاالله همه از آن خواهیم نوشید.اما اینجا مکانی است برای مرور یک آیه از قرآن با هم. هدف این است که باور کنیم این کتاب برای ما نازل شده و ما حق داریم در آن تدبر کنیم وآن را بفهمیم. قرآن مهجور است. از قرآن نترسیم وبا آن مانوس شویم.

ای رُخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبز پوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل

آخرین مطالب

  • ۲۸ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۸ رباب
  • ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۵ غبار

لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ فِی مَوَاطِنَ کَثِیرَةٍ وَیَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئًا وَضَاقَتْ عَلَیْکُمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِین (۲۵توبه)


فینال جام ملت های اروپا ۲۰۱۶بود که فوق ستاره پرتغال مصدوم شد و زمین را ترک کرد. ظاهرا همه چیز برد فرانسه میزبان آماده بود.غیاب رونالدو می توانست از پرتغال یک بازنده دست و پا بسته بسازد و فرانسه بار دیگر جام قهرمانی را مقابل هوادارانش بالا ببرد. واین همه آنچه بود که می شد با یک نگاه ساده فهمید.


اما اتفاقی که در پایان بازی افتاد حاصل همه این معادلات ساده را بهم ریخت. پرتغالی ها در غیاب CR7 بزرگ و برای شادی او جنگیدند. آن قدر خوب که تیم یکدست فرانسه در مقابل انبوه چشمهای منتظر و مشتاق هوادارانش جام را تقدیم حریف کرد.


نظیر این تحلیل ها امروز در فضای سیاسی کشور شکل گرفته و عده ای یاران هاشمی را و معاندان خارجی و داخلی نظام و انقلاب را که گاها بیش از هر گروهی در کشور به ایشان دلخوش کرده اند را اکنون تیمی یله و رها می دانند که از پیش بازنده یک رقابت بزرگ است. واین یک نگاه ساده است.

عزیزان تحلیل گر ، یاران دلسوز انقلاب، حواستان باشد شما خودتان در تیمی هستید که هنوز لباسهایتان یکدست نیست و اصلا هنوز یک تیم واحد نیستید که بخواهید خود را برنده یک رقابت بزرگ بدانید.لطفا اول یک تیم واحد شوید بعد درباره جشن قهرمانی سخن بگویید.


یادتان باشد در سویی که معاندان نظام و انقلاب به آنها خوش بین تر اند ،نفراتی حضور دارند که بایک کلیپ، ظرف چند دقیقه می توانند سرنوشت این رقابت را در همان میدان یکسره کنند.



پ ن :  قال امیر المومنین علیه السلام «فیا عجبا! والله یمیت القلب و یجلب الهم من اجتماع هؤلاء القوم علی باطلهم تفرقکم عن حقکم»

امیرالمومنین علیه السلام در خطبه۲۷نهج البلاغه فرموده اند:

شگفتا! به خدا قسم وحدت اینها در راه باطلشان و پراکندگی شما از حقتان قلب را می میراند و اندوه آور است.

ساقی
۲۷ دی ۹۵ ، ۱۳:۴۸ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۱ نظر

فَهَلْ یَنظُرُونَ إِلَّا ٱلسَّاعَةَ أَن تَأْتِیَهُم بَغْتَةً ۖ فَقَدْ جَآءَ أَشْرَاطُهَا ۚ فَأَنَّىٰ لَهُمْ إِذَا جَآءَتْهُمْ ذِکْرَىٰهُمْ(محمد18)


هنوز ساعتی از حضورمان در منزل دایی جان نگذشته بود که صدای اذان بلند شد . پسر دایی گرامی سرش را از توی ماشین حساب مهندسی اش بیرون آورد و درباره نماز سخن ها راند. نمازی که این روزها رهایش کرده بود تا پیوندش را با عقاید روشن فکریش!!! محکم تر کند. وبعد دوباره سرش را در ماشین حسابی برد که جایزه مسابقات قرآن مدارس بود.


دایی جان در حالیکه کامنت های یک پیج اینستا ناگرامی را برایم می خواند سعی می کرد قانعم سازد که تفکرات ما متحجرانه است و امروز جوانها چیز دیگری می خواهند. وظاهرا طبق فرمایشات ایشان و آن جوانهای کامنت گذار رفع همه مشکلات به دست نظریه فروید بود.


بانک خیلی شلوغ بود و بعد از 40دقیقه نوبت به من رسید هرچه مسول باجه را صدا کردم . اصلا در این باغ نبود و سرگرم تلفن همراهش بود. به احترام کار واجبش!! سکوت کردم تا اینکه یکی از بنگاه داران که از ملاکین منطقه است وارد شد. از نگهبان دم در تا جناب رئیس تا کمر به پای قدوم ایشان خم شدند

که گذر یادم به این بیت افتاد

بهر تعظیم شعائر خم شدن خوب است اما     کرنش نامرد مردم بد بود با چاپلوسی

وفکر کنم ازباب تکریم ارباب رجوع بود که ایشان را بدون صف ونوبت بردند پشت گیشه وچایشان دادند و کارشان در اسرع وقت به انجام رساندند و رئیس از باب یاد آوری دولت الکترونیک مدام می گفت چرا شما زحمت کشیدید و تا اینجا اومدین یه زنگ می زدید خودم حلش می کردم.
و من ؟ اصلا یادم رفت که درصف منتظرم...


تاقبل از دانشگاه برایم قابل درک نبود که اینهائیکه زنهایشان با آن شمائل در جامعه حاضر می شوند چه تفکری دارند. مگر می شود انسان باشی و مرد باشی و خداوند همه صفاتش را در تو نهاده باشد و غیرت ...!؟و زنت را ....
ببخشید بابت جاهای خالی هنوز بعضی آثار نفهمیدن ها هست دیگر.
در راهروی دانشکده بودم که یکی از آقایان تازه مزدوج شده داشت همسرش را ارشاد می کرد!!! که در برخورد با دوستانش حتما دست بدهد و آبروریزی نکند و...!!!


و هنوز من و این تضادهای بین اسلام و عمل مسلمین در کوچه و خیابانهای این شهر قدم می زنیم و ماجرا ها داریم.

ترجمه آیه: آیا آنها جز این انتظاری دارند که قیامت ناگهان فرا رسد (آنگاه ایمان آورند)، در حالی که هم‌اکنون نشانه‌های آن آمده است؛ اما هنگامی که بیاید، تذکّر (و ایمان) آنها سودی نخواهد داشت!

اگر حال خواندن متن را نداشتید یا خوشتان نیامد حتما ادامه مطلب را ببینید . وحشتناک است.
ساقی
۰۸ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۶ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ نظر

                      فَرَجَعْنَٰکَ إِلَىٰٓ أُمِّکَ کَىْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ(40طه)


پسرها عصای کهنسالی پدرها هستند. حالا که علی اکبر رفته بود کمر که در غم برادرش خمیده بود را چه کسی باید راست می کرد. پدر می خواست به میدان برود اما مگر می شد با قامت خمیده به مصاف لشگری رفت که به قتل سبط رسول الله کمر بسته اند. همه دیده بودند چگونه بر حسین که بالای پیکر علی اکبرش ناله می زد قهقه سر داده بودند.

فریاد هل من ناصر بابا بلند شده بود. می دانست نباید سوال امام بی پاسخ بماند.خودش را به هرزحمتی بود از گهواره به آغوش بابا رساند. حسین شیر خوارش را که در آغوش کشیدقامت خمیده را برافراشت و مقابل لشگر ایستاد. راضی بود و در آغوش پدر می خندید. حالا بابا مثل همیشه راست قامت بود مثل زمان عمو مثل زمان علی. وقتی بر سر دستان پدر بلند شد خیل سپاهی را می دید که بی منتها بود. بابا نام او را که برد ول وله ای در سپاه پسر سعد افتاد . یک گام عقب نشستند چون حسین علی دیگری را به میدان آورده بود. حالا نوبت کارزار او بود. فقط او بود که صوت قرآن رباب را از خیمه ها می شنید فَرَدَدْنَاهُ إِلَىٰ أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ(13قصص) .دلش را قرص کرده بود که چون برادرش از دست رسول الله سیراب شود.

.

.

.

خورشید کربلا حالا غروب کرده و آب باشرمساری خود را در تاریکی شب به حرم آل الله رسانده. آب هست اما آب بی علی به چکار رباب می آید. با دستانی که ساعاتی قبل پسرکش را بغل می گرفت حالا زانوهایش را بغل گرفته و اشک از دو چشمه ی چشمش جاری شده می رود تا از زیر پای رباب خود را به ... نمی داند به کجا برساند به علی یا حسین. زینب مانده است چه کند با این جنات تجری من تحت الانهار ...

بر می خیزد کاخ به کاخ فرعونیان زمان را از کوفه تا شام به دنبال شیر خوارش می رود. در شام گهواره به غارت رفته طفلش را که می بیند بی هوش می شود. زینب می داند که باید او را به کربلا برساند تا دوباره دست عنایت حسین هشیارش کند.

کنار حسین که می رسد آرام می شود. طفلش در آغوش پدر آرام خفته است.


پ ن: زیارت همتون قبول.


ادامه مطلب را هم ببینید. خیلی زیباست.

ساقی
۲۸ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۸ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۵ نظر

هَلْ جَزَآءُ ٱلْإِحْسَٰنِ إِلَّا ٱلْإِحْسَٰنُ(الرحممن60)



وقتی در مقابل کعبه قرار می گیری عظمت این خانه تو را بی درنگ به یاد صاحبش می اندازد. 

غسل و لباس و نماز و... بهانه ایست که یادت نرود که تو محرمی که تو باید ترک حرام کنی که تو باید...

کسی را که جامه سیاه کعبه محرم نکند حوله سفید احرام سودی نبخشد.


دستان زنی که از حوله سفید احرام بیرون آمده بود برای مرد وجوب استلامش بیشتر از حجر سیاه بود.

دست را که بر دست زن کشید روزگارشان سیاه شد در حوله های سفید. وحالا هر دودست چون 

هیزمی خشک در آمده بودند که در آتش شهوت می سوخت و دود این آتش همه اهل حرم را خبردار 

کرد از احرام شکنی محرمی در بیت الله الحرام.

خبر به امیر مکه رسید که مردی دست زنی را لمس کرده و هر دو دست بهم چسبیده اند.

شیوخ مکه را برای فتوا فرا خواند. هریک سخن بگونه ای راندند که ناصواب بودنش از ابتدا هویدا بود.

شخصی گفت این گره فقط به دست خاندان وحی گشوده می شود.

وحضرت اباعدالله علیه السلام بزرگ خاندان وحی بود که در مکه حضور داشت.

او را فراخواندند تا چاره ای کند بر عجز ، عجوز های حسبنا کتاب الله.

حضرت دعایی خواندند و دست مرد را از زن جدا کردند.

مرد دستش را جدا کرد و گفت جبران می کنم.



غروب روز یازدهم محرم بود. برق انگشتری اباعبدالله علیه السلام نظرش را جلب کرد. هرچه کرد خاتم 

دست حسین را رها نمی کرد. مرد دستش را جدا کرد و گفت جبران کردم.

ساقی
۲۵ مهر ۹۵ ، ۰۰:۲۰ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۵ نظر

فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ (9ضحی) 


از خانه که خارج شدم خیل عظیم شیر به دستانی که برای سلامت پدرم اشک می ریختند صف کشیده بودند. کودکانی که پدرانشان یا در رکاب پدرم شهید شده بودند یا با ذوالفقارش هلاک.برای پدرم فرقی نداشت فرزند صحابیش باشد یا خوارج. او یتیم نواز بود.لقمه هایی که در دهان ایتام می گذاشت آن قدر شیرین بود که کودکان دیگر بگویند ای کاش ما هم یتیم بودیم.

کاسه های شیر که افاقه نکرد گفتند باشد، یا علی جبران می کنیم.



از خیمه که خارج شدم خیل عظیم شمشیر بدستانی که برای کشتن برادرم هلهله  می کردند صف کشیده بودند. کودکان دیروز که در دامان یتیم نواز پدرم بالیده بودند امروز برای یتم کردن فرزندان برادرم آمده بودند. چهره برخیشان را بخوبی یادم هست. همه آمده بودند حتی آنهاییکه آرزو می کردند یتیم باشند تا پدرم نوازششان کند. کوفیان عجیب بودند، هر چه پدرم می آموختشان خلافش را فرا می گرفتند. تردید داشتم که آیا یتیم نوازی پدم را آموخته اند یا نه؟ دلم نمی خواست نه بگوید ولی...

کاسه های شیر دیروز شمشیر ها و نیزه های امروز بود که خوب برایشان افاقه کرد. و برادرم...

گفتند حالا آل علی یتیم شده اند جبران کنید. یتیم نوازی را هم نیاموخته بودند ، این را از ضرب تازیانه هایشان فهمیدم و از خیمهای که سوخت و کودکی که...


خواستید ادامه مطلب را هم ببینید.

التماس دعا


ساقی
۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۱:۴۶ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۳۰ نظر

سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ ﴿۱معارج﴾


غبار سواری از دور نمایان بود وهمه منتظر بودند ببینند این سیاهی کیست که در این روشنای روز نزدیک می شود. هنوز روی خود را باز نکرده بود که سراغ رسول الله را گرفت. قبل از غبار از اسب فرو نشست وچه کسی می دانست غباری که از نعلین او بر می خیزد چگونه فرو خواهد نشست.

به رسول الله که رسید چونان موجی بود که تمام خشمش را به صخره ها می کوبد. فریاد برآورد این امر ، امر کیست؟ تو ما را به وحدانیت خدا خواندی اجابتت کردیم . به رسالت خودت دعوت نمودی پذیرفتیم. فرمان به حج و روزه و نماز دادی قبول کردیم، اما به اینها راضی نشدی و این پسر را بر ما منصوب نموده گفتی : من کنت مولاه فعلی مولاه حالا بگو بدانم این از ناحیه تو بوده یا خدایت!؟

فرمود:سوگند به آن خدایی که جز او معبودی نیست این امر جز از ناحیه ی او نیست.

حالا تمام نفرت بنی نضیر ،بنی قینقاع ،بنی قریظه و خیبر  را می شد در چهره نعمان بن حارث دید.

بازهم داستان علی و یهود و این بار این یهودی به ظاهر مسلمان آمده بود تا با پهلوان مرحب کش خیبر شکن اسلام از نای گوساله سامری به ستیزه برخیزد تا شاید هارون این قوم را زمین گیر جهالت مردمان سازد.

همه سر گرم تماشای معرکه اش شده بودند و او دستانش را به دعا بلند کرد. خدایا اگر این سخن حق است و از ناحیه توست سنگی از آسمان بر سر ما ببار. 

غباری را که او در شهر به پا کرده بود داشت بر اذهان مردم می نشست. باران رحمتی می بایست تا این غبار را فرونشاند. و این بار بارانی از جنس سجیل .رحمتی شد برای مردم وعذابی شد برای او

سنگی از آسمان فرود آمد و او را به درک واصل کرد.




پ ن:دهه ولایت برهمتون مبارک. ببخشید بابت تاخیر. امشب هم این مطلب کاملا اتفاقی و بدون قصد قبلی نوشته شد.


ساقی
۳۱ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۵ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۵ نظر

فَٱلَّذِینَ ءَامَنُوا۟ بِهِۦ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَٱتَّبَعُوا۟ ٱلنُّورَ 
ٱلَّذِىٓ أُنزِلَ مَعَهُۥٓ ۙ أُو۟لَٰٓئِکَ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ(157اعراف)


از وقتی او را می شناختم در حسرت این بود که چرا نتوانسته است در رکاب رسول الله شمشیر بزند.

هر دو پسر عمو بودیم و من مشق شمشیر را از او آموختم . عشق به نبرد از او شیری ساخته بود که

هماوردی در میدان برایش نبود.آن قدر برایم حجت بود که در حوادث بعد از رسول الله به او اقتدا کردیم

تیغ زبانش در میدان سخن از شمشیرش در کارزار برنده تر اگر نبود سست تر نیز نبود.

دیگر از سالهای جوانیمان فاصله گرفته بودیم وحالا او به واسطه رشادتهایش وطبع بلند و کلام آتشینش بزرگ قبیله بجیله گشته بود.

در سال 60 وقتی عزم سفر حج نمود ملازمتش را بر خود واجب دانستم و راهی سفر حجاز شدم.

خبر اینکه حسین حج را نیمه تمام رها کرده او را از حسن گریزان کرده بود مثل آن روزها که خبر قتل عثمان او را از امیرالمومنین علیه السلام جدا ساخت. و زهیر بجلی شد زهیر عثمانی.

زهیر از حسین گریزان بود این را همه کاروان می دانستیم. او در ظلمات شب راه می پیمود تا در روشنایی با حسین رو به رو نشود.

اما خیلی زود در منزل زرود پیک حسین به سوی زهیر آمد و او را به سوی امام فرا خواند.

زهیر در کارش وا مانده بود که دلهم همسرش او را نهیب زد که چه می کنی زهیر. می خواهی دعوت پسر رسول الله را اجابت نکنی؟ تو که یک عمر بار عشق جدش را به دوش کشیده ای فردای قیامت چه جوابی در پیشگاه پیامبر خواهی داشت...؟

خواستم همراهی اش کنم اما گفت سلمان تو بمان. حسین مرا خوانده است.

دستی که بر شانه ام گذاشت،صدایی که مرا خواند و پایی که در رکاب نهاد همه لرزان بود.

زهیر سوار نامدار کوفه خود را به اسبی سپرد که او را تا خیمه حسین ببرد.

اندکی بعد زهیر بازگشت. با صدایی که چون شیر می غرید ، چهره ای برافروخته ،دستانی که کوه را از جای تکان می داد ،پایی که در رکاب یاری حسین محکم بود و اسبی که زمین زیر سمش می لرزید.

نفهمیدیم در این ملاقات کوتاه چه گذشت که زهیر به یاد جنگ بلنجر افتاد . آنگاه که از انبوه غناِِئم شادمان گشته بودند و جناب سلمان فارسی چنین خطابشان می کند: آنگاه که سید جوانان آل محمد را درک کردید از پیکار و کشته شدن در کنار او بیش از دستیابی به این غنائم شادمان باشید.

و حالا زهیر شادمان بود بیش از هر روز دیگری.

ومن سلمان بن مضارب همپای زهیر سوی حسین رهسپار شدیم.


طاووس یمانی نقل می کند:

وقتی امام حسین علیه السلام در مکانی تاریک می نشست مردم از شعاع نور پیشانی وگلویش راه را می دیدند چرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله بسیاری از اوقات پیشانی وگلوی او را می بوسید. (مناقب ابن شهر آشوب ج4ص73)


و این است نور حسین در تاریکی ها وظلمات


حسین قاصدش را فرستاده اجابتش می کنیم یا نه؟

ساقی
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۳۶ موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۷ نظر

ٱقْرَأْ کِتَٰبَکَ کَفَىٰ بِنَفْسِکَ ٱلْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیبًا(14اسراء)


از پای منبر که بلند شدهنوز این روایت درگوشش زمزمه می شد لَیسَ مِنّا مَن لَم یُحاسِب نَفسَهُ فی کُلِّ یَومٍ . خودش هم نفهمید مسیر مسجد تا خانه را چطور آمده . یعنی تا به حال در زمره ی شیعیان نبوده است!؟

اهل مسجد بود و نماز اول وقت . پسر خوبی بود هیاتی و مذهبی مانند اکثر رفقایش . سرش به کار خودش گرم بود و اهل دود  و دم نبود. در کل از آن جوانهایی بود که در محل روی اسمش قسم می خوردند.

سر رسیدش را از میان کتابها جدا کرد و تاریخ آن روز را آورد .شروع کرد به حساب کردن در نگاه اول همه چیز خیلی خوب بود. نماز هایش اول وقت بود و در مسجد . اهل ارتباط با نا محرم نبود چه رسد به معاصی کبیره ای چون ...

غیبت و دروغی هم به یادش نیامد. عجب روز خوبی بود. یکی دو روز آتی هم به همین منوال گذشت . نه صغیره ای نه کبیره ای . سررسید پر می شد از اعمال واجب و مستحبی که به بهترین نحو انجام شده بود. در خودش لیاقتی را می دید که در پسر پیغمبرانی چون آدم و نوح هم نبود . 

همین طور که به پشتی های انتهای مسجد تکیه داده بود و کم وبیش به سخنرانی گوش می داد یادنامه شهدا نظرش را جلب کرد. آرام از قفسه برداشت . آهی کشید که اگر من هم زودتر به دنیا آمده بودم حتما در زمره این شهدا بودم . عکسها را که نگاه می کرد چیزی از آنها کم نداشت و شاید هم کمی برتر می نمود.

همین طور که پشت خاکریز های خیالی ذهنش جست وخیز می کرد پایش روی مین صفحه ای رفت و باز ایستاد. مین ضد غروری که علی بلورچی شهید 21 ساله رتبه 5 کنکور دانشگاه شریف کار گذاشته بود.

بخشی از دفترچه مراقبه و محاسبه شهید هم سن و سال او تمام ساخته های ذهنی اش را فرو ریخت.

۱. نماز صبح را بی حال خواندم و اصولاً حال نداشتم و خیلی بی حال زیارت عاشورا خواندم.

۲. خواب بر من غلبه کرد.
۳. یاد امام زمان علیه السلام کم بودم و هستم.
۴. الفاظ زائد زیاد به کار بردم.
۵. مشارطه نکردم.
۶. زود عصبانی می شوم.
۷. شهوت شکم داشتم.
۸. ریا کردم.
۹. حب دنیا داشتم.
۱۰. حضور قلب در سر نماز خیلی کم بود.
۱۱. خود را بهتر از آنچه هستم به دیگران نمایاندم.
۱۲. نفس را در رفاه قرار دادم و در مضیقه نبود.
۱۳. دروغ گفتم.
۱۴. برای غیر خدا کار کردم.
۱۵. یاد دنیا بودم.
۱۶. تقوا نداشتم.
۱۷. وقت را زیاد تلف کردم.
۱۸. امروز تماماً معصیت و غفلت بود.
۱۹. نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را با حال نخواندم.
۲۰. ذکر را با توجه زیاد نمی گفتم
۲۱. شاید غیبت کردم...

اگر او می خواست اینگونه حساب کند آمار گناهانش شاید به بیش از سی ، چهل گناه مسلم می رسید . به غیر از مکروهات و...

حال طوفان نوح داشت این پسر پیغمبر را نیز می برد. 

پ ن: با خودم حساب کردم اگر روزی 25 تا 30 گناه از من ثبت شود(در خوش بینانه ترین حالت. چون چه بسیارند غیبتها و تهمتها و نگاه های حرام و سخن چینی ها و بی احترامی به والدین و غضب و... که از آن غافلیم) وبرای هر گناه فقط یک خط توضیح بنویسند هر سالش می شود یک کتاب قطور 365 صفحه ای (حداقل) وپنجاه سالش می شود پنجاه جلد کتاب. شرمنده شدم گفتم آن روز که می گویند خودت کتابت را بخوان من چه بگویم . کدام جلد کدام فصل کدام صفحه... 

پ ن2:آیت الله حق شناس علیه الرحمه می فرمودند: یکی از بندگان خوب خدا با خودش حساب کرد اگر روزی یک گناه کرده باشد.در 60 سال عمرش می شود بیست و دو هزار گناه. با خودش گفت چگونه خدا را ملاقات کنم با این همه گناه .از غصه دق کرد و مرد...

پ ن3: از شب اول ذی القعده(میلاد حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها) تا عید قربان این چهل روزی را که حضرت موسی به کوه طور رفت چله کلیمیه گویند .از این چهل روز غافل نشوید.

ساقی
۱۱ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۰ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۸ نظر

ٱلَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ ٱللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَٱلصَّٰبِرِینَ عَلَىٰ مَآ أَصَابَهُمْ وَٱلْمُقِیمِى ٱلصَّلَوٰةِ وَمِمَّا رَزَقْنَٰهُمْ یُنفِقُونَ(35حج)


نمی دانم علاقه به آهنی جات از خود آهن شروع شد یا آدم آهنی های خیالی. یعنی نمی دانم به خاطر آهن علاقه مند به غول های آهنی ساخته ذهنم شدم یا به خاطر اینها خاطر خواه آهن شدم.

مهم این است که در قلبم آهن ربایی بود که هر جا آهنی می دید جذب می شد.

آهن اسطوره ای بود برایم که مستحکم ترین اشیا را از آن می ساختند از سفینه های فضایی تا ماشین های زمینی از شمشیر های عهد عتیق تا سلاح های دوران جدید. چه صلابت و شکوهی داشت این آهن.

می خواستم سه ماه تابستان را شاگرد آهنگری شوم که پدرم مخالفت کرد،هرچند من شاگر آهنگری نشدم ولی کار هر روزه ام تماشای آهنگری آهنگران بود. که می گداختند و می کوبیدند و می ساختند. همه چیز باشکوه و ستودنی بود. پتک های سنگین، کوره داغ و آهن که همه بر گرد او می گردیدند.

عصر آن روز پنج شنبه را خوب به خاطر دارم که دو لنگه درب آهنی را به مغازه آوردند. اولین باری بود آهن را اینطور می دیدم. پایین درب ها پوسیده بود و آهنش با اشاره دست فرو می ریخت. آهنی که من دیده بودم چگونه پتک در برابرش عاجز و ناتوان است حالا به اشاره انگشتی فرو می ریخت. فرو می ریخت آنچه من در تمام این مدت از آهن برای خودم ساخته بودم.

چشم های از حدقه بیرون زده و چهره هاج و واجم را حاج مرشد از دور دیده بود. این را از گرمی دستش که از کنار شانه هایم را لمس کرد فهمیدم.

حاج مرشد گفت: آهن پوسیده و زنگ زده ندیده ای؟ حتما دیده ای ولی نخواسته ای که ببینی این خاصیت عاشقی است . عیب را عیب نمی بیند گاهی آن قدر نمی بیند که آهن هم که باشی می پوسی.

همیشه جوابت را قبل از سوال می گفت .این اخلاق حاج مرشد بود.

و ادامه داد مگر چیزی محکم تر از آهن هم داریم منتظر پاسخ از پیش دانسته ام نماند و ادامه داد ولطیف تر از آب هم مگر هست؟ اما ببین همین آب با این آهن چه کرده؟

قلب تو هرچه باشد از آهن محکم تر می شود؟ اگر شد حتی آهن هم شد. مواظب باش گناهی به ضعیفی چند قطره آب بکنی دمار از روزگار این آهن در می آورد.

یک چشمم هنوز به مغازه بود که آهنگر داشت سمباده می زد و گوشم به حرفهای مرشد که می گفت:قال رسول الله صلی الله علیه وآله : إنّ هذه القلوب تصدأ کما یصدأ الحدید. قیل: فما جلاءها. قال: ذکر الموت و تلاوة القرآن.

(دلها مانند آهن زنگ می زند. گفتند: صیقل آن چیست؟ فرمود: یاد مرگ و خواندن قرآن.)


پ ن: به پایان آمد این ماه و عبادت همچنان باقیست

         برای ماحرم بنویس ، نجف تا کربلا کافیست

پ ن2: خدا کند این انس با قرآن برای تمام سال باقی بماند همرا با تفکر بیشتر. 

در آخرین روز این ماه مبارک خیلی میشه حرف زد ولی حیف که بازهم به حسرت گذشت...

عیدتون مبارک

ساقی
۱۵ تیر ۹۵ ، ۱۵:۱۴ موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۳۴ نظر

ٱلَّذِینَ یُقِیمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَمِمَّا رَزَقْنَٰهُمْ یُنفِقُونَ ﴿٣﴾ أُو۟لَٰٓئِکَ هُمُ ٱلْمُؤْمِنُونَ حَقًّۭا ۚ لَّهُمْ دَرَجَٰتٌ عِندَ رَبِّهِمْ وَمَغْفِرَةٌۭ وَرِزْقٌۭ کَرِیمٌۭ ﴿٤﴾

سوره مبارکه انفال


ماه ماه میهمانی خالق و خلق میهمان خوان پر کرامتش بودند.

عده ای مانده بودند کریم چگونه کریمی است با میهمانی جوع و عطش. که حضرتش نظر افکند 

به مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ، به دو بحر هستی به دو بحر وجود به دو بحر رحمت و... همان دو بحری که  یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ بود. و برگزید لُّؤْلُؤُ کرامتش را تا در میانه ماه عرضه کند بر بندگانش این تجلی صفت کریمیتش را.


چون پا به عرصه گیتی نهاد از حیث نسب اشرف خلق گشت . جدش اشرف الانبیا، أبش اشرف 

الوصیاء،أمش اشرف النساء و خودش زاده ی اشرف الشهور سید الشباب اهل الجنة.


و این سیادت نه تنها به این نسب که ملازمش این سبب است که دست رد به سینه هیچ 

مخلوقی نزد از شرم آنکه خودش مخلوق خالقی است که جمیع خلق روزی خوره سفره پر روزی اویند.

و تو چه کریم را حی وظاهر ببینی و چه نبینی کریم، کریم است. واین را می شود از گنبد و 

ضریح نداشته بقیع فهمید. وتو نیندیش که این بخل و کینه معاند بود که گنبد و بار گاه بقیع 

ستاند. نه! این جود و سخاوت حسنی است که همه را می بخشد تا خاک نشین باشد.

وچه خاطره ها که او دارد از خاک نشینی...



پ ن1: این قلیل بضاعتی بود از این بنده تقدیم به ساحت مقدس اولین گل خانه امیرالمومنین

و فاطمه زهرا ، امام حسن مجتبی علیهم السلام.


پ ن2: از بر گزار کنندگان مسابقه کریمانه کمال تشکر را دارم بپاس جنبشی که به راه انداختند در نوشتن برای کریم زاده ماه کریم و هم چنین لطفی که در حق این بنده نمودند. 

ساقی
۰۱ تیر ۹۵ ، ۰۳:۰۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ نظر