سلسبیل

عَیْنًا فِیهَا تُسَمَّى سَلْسَبِیلا

سلسبیل

عَیْنًا فِیهَا تُسَمَّى سَلْسَبِیلا

سلسبیل

سلسبیل در اصل چشمه ایست در بهشت که ان شاالله همه از آن خواهیم نوشید.اما اینجا مکانی است برای مرور یک آیه از قرآن با هم. هدف این است که باور کنیم این کتاب برای ما نازل شده و ما حق داریم در آن تدبر کنیم وآن را بفهمیم. قرآن مهجور است. از قرآن نترسیم وبا آن مانوس شویم.

ای رُخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبز پوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل

آخرین مطالب

  • ۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۹:۲۹ 72ملت

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ ﴿صافات۱۵۹﴾

 

ازاهالی روستا بودیم. روستایی در دل کویر، کوچک و گرم و خشک.

خیلی چیزها را فقط شنیده بودیم نه دیده بودیم و نه چشیده بودیم.البته اینها زیاد هم به روستایی بودنمان مربوط نبود این را بعدها فهمیدم که معنی مستضعف را دانستم.ما مستضعف بودیم.

بعد از دبیرستان وارد رشته زنبور داری شدم. نمی دانم جو دانشگاه چه داشت که مرا درس خوان تر کرده بود. وحالا نفر اول کلاس شده بودم.تاجاییکه دوره کاردانی بهترین شاگرد کلاس شدم. واین شروعی بودبرای ادامه راهی جدید که با انتشار چند مقاله و رتبه های خوب کشوری همراه بود.

شاید کمتر کسی را می شد پیدا کرد که به اندازه من از شهد و عسل و زنبور اطلاع داشته باشد. شب و روزم را به دنبال مطلب جدید بودم.

 

یکبار که هم کلام پیرمردی از کندو داران قدیمی شده بودم بر حسب عادت شروع کردم به صحبت از عسل و زنبور و کندو و...

پیرمرد در تمام مدت فقط ساکت و آرام گوش می داد، بالبخندی ملیح بر کنج لب.حرفهایم که تمام شد سرش را به گوشم نزدک کرد و آرام پرسید. عسل خوردی!؟

ناگهان به خودم آمدم. دیدم مدتهاست فقط سرگرم دانستنم. من عسل را خوب می دانستم اما عسل چشیدن چیز دیگریست.

پیرمرد گفت حرفهایت بی راه نیست اما هنوز کامت شیرین نشده! ظرف عسلی آورد و انگشتی از عسل داخل دهانم گذاشت.

 

عسل را خوردم.شیرین بود. شیرین تر از همه شهدهایی که در مقاله ها خوانده و نوشته بودم.

 


پ ن:خدا منزه است از آنچه در وصف مى ‏آورند.

ساقی
۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۴ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۰ نظر

وَإِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ(204 اعراف) 


وقتی بعد از مدتها به زیارت معشوق نائل می شوی دلت پر است از گفتن نگفته هایی که مدتهاست روی دلت تلمبار شده است. آن قدر می گویی و می گویی که حواست از خودت پرت می شود،آن قدر می گویی که دیگر او را نمی بینی. و هرچه هست گلایه هایی است که حاصل فراق است. فراموشت می شود که همه این گلایه ها از فراق است و وصال که حاصل شد همه اینها کنار می رود. یادت می رود که ظلمت شب به خاطر هجران خورشید است. جاییکه خورشید حاضر است، دیگر ظلمتی نیست که تو گلایه اش را کنی. و تو همه را از یاد برده ای.چشمهایت را بسته ای و خورشید در چشم های بسته طلوع نخواهد کرد. آنچه تو گلایه می کنی ظلمت شب نیست،گلایه از چشم های بسته ی خودت است. چشم هایت را باز کن. چشم ها را که باز می کنی دیگر گلایه ای نیست . همه نور است و حضور.

قرآن را به دست می گیری و مشغول خواندن می شوی. باز حواست نیست. آیه ها را یک به یک می خوانی و پیش می روی. به کجا می خواهی برسی. صبرکن!مصحف را ببند.قرآن در مقابل توست.گوشهایت را باز کن.آیه به آیه در مقابلت تلاوت می شود(وهرگاه قرآن خوانده شود، به آن گوش دهید و ساکت شوید (تا بشنوید)، باشد که مورد رحمت قرار گیرید)

مصحف را می بندی،زبان به دهان می گیری. چشم هایت را به آیه های روشن امامت می سپاری.قلبت آرام می گیرد. آیه ها را می شنوی.قرآن دارد با تو سخن می گوید. و چه زیباست این تلالو جمیل انوار هدایت امام. دیگر ظلمتی نیست. گلایه ای نیست. امام هست.

ساقی
۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۵۴ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۶ نظر

أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء(نمل62)

شانه کردن موها بهانه ایست تا گوش را به نجواهای مادرانه بسپاری و راه و رسم عاشقی بیاموزی.
بیداری شبها و عطش بهانه ایست تا از زلال کوثر سیراب شوی و حیات دوباره بگیری.
قدم زدن در کوچه ها بهانه ایست تا همگام دلیل خلقت باشی و راز عبودیت را بیاموزی.

تنور خانه سرد شده است و گوشهای زینب که به نجواهای آرام عاشقانه عادت کرده بودند، حالا پر شدهاز هیاهوی انکر الاصواتهایی که عربده می کشند و تهدید می کنند.
و حسینی که مانده است با عطش و کوثری که خونین است.
اما سخت ترین درد به جان حسن افتاده. در کنجی نشسته و فقط مبهوت نگاه می کند.
مگر می شود علت خلقت خلق باشی و مخلوق در مقابلت قد علم کند و...
این بهت و حیرت حسن، خواهر و برادر را به کنارش می کشاند.

دستهای حسین و زینب به آسمان بلند می شود و نگاهشان به چشم های حسن. بخوان برادر ، دعای تو اجابت می شود.

أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء

و فاطمه از جا برمی خیزد. موهای زینب شانه می شود. حسین سیراب می شود . وحسن تمام نگاهش به تمام قامت مادر است که اکنون ایستاده.تنور خانه روشن می شود و بوی نان و بوی دود...



هنوز بوی دود از سینه فاطمه می آید.هنوز پهلو،هنوز بازو .

و هنوز ذکر اسمی که دیگر مسمایی ندارد. محسن

وهنوز ذکر نامی که معنایش را زایل کرده اند. علی

وهنوز رسولی که اجر رسالتش را به مسمار در داده اند. محمد

وهنوز حقی که محقش را به بند کشیده اند. ولایت

واسلامیکه نفسهایش به شماره افتاده. اسلامیکه جان می خواهد.

و فاطمه در این میانه مانده است.تسلیم ترین مسلمان می تواند اسلام را زنده کند.

علی،فاطمه

أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء

فاطمه جانش را به اسلام می دهد.



فاطمه جان علیست،توان علیست. اصلا فاطمه تمام علیست.

بی جهت نیست که باصولت حیدری اش فاصله کوتاه مسجد تا خانه را دوان دوان ،نه ! بلکه چون جسمی بی جان بر زمین می غلتد.و تلاش سلمان و ابوذر افاقه نمی کند. آن علی که گام هایشتن عمروها و مرحب ها را می لرزاند امروز تن بیجانی شده است در کوچه های مدینه.

خود را به فاطمه می رساند.

چون ماهی از آب بیرون افتاده که به تنگی شکسته می نگرد.

کار فاطمه تمام شده.

أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء

علی می میرد و فاطمه زنده می شود.

فَفَتَحَتْ عَیْنَیْهَا فِی وَجْهِهِ وَ نَظَرَتْ إِلَیْهِ وَ بَکَتْ وَ بَکَى 

(فاطمه چشمان خود را در چشم علی گشود.فاطمه گریست.علی گریست...)



آیا کسی هست که دعای مضطر را هنگامیکه دعا می کند اجابت کند و غمش را برطرف سازد؟
ساقی
۱۴ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۱۴ موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۳۱ نظر

إِنَّ إِبْرَاهِیمَ کَانَ أُمَّةً قَانِتًا لِلَّهِ حَنِیفًا(120نحل)


با چشمان از حدقه بیرون زده می گفت: اعجاز اباعبدالله(علیه السلام) در همین اجتماع 72ملت در راهپیمایی اربعین است.نگاه کن ببین همه می آیند 

سیاه و سفید 

مسیحی و مسلمان 

سنی و شیعه

پیر و جوان

عاصی و عبد

شیخ و شیر خوار

زن و مرد...

و نمی دانست اینها همان 72 تن روز عاشورایند. بلکه 72 امتند 72 ملتند

جون و بریر بن خضیر

وهب و نافع بن هلال

زهیر و ابوثمامه

مسلم بن عوسجه و علی اکبر

حر بن یزید ریاحی و قمر منیر بنی هاشم

حبیب و علی اصغر

زینب و حسین...


پ ن:همانا ابراهیم امتی مطیع و فرمانبردار و یکتاپرست بود.

ساقی
۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۹:۲۹ موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۱۷ نظر
وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِیرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ ۖ لَوْلَا أَنْ تُفَنِّدُونِ(یوسف12)

گرمای قم را در فصل تابستان هرکسی تاب نمی آورد. حالم رو به راه نبود و به ناچار با همه ی عشقی که به آفتاب قم داشتم راهی منطقه ای ییلاقی شدیم.
چقدر با قم متفاوت بود. گاهی خنکای هوایش تا مغز استخوان نفوذ می کرد.روزهایش به گردش و شبهایش به خنده می گذشت. درختان همه پر از میوه بودو نهرها پر آب.
آبش سرد بود. آب تنی های هر روزه به قول محلی ها جگر آدم را خنک می کرد. ومن هر روز جگرم خنک تر می شد از قبل. و حالا سرمای آب را در وجودم می توانستم حس کنم. حرارتی را که با خود همراه آورده بودم حالا به خنکایی مبدل شده بود که برای همه مطبوع بود حتی برای خودم که از سرما گریزان بوده ام.
نمیدانم چرا همیشه از سرما گریزان بودم و عاشق گرما.به این فکر می کردم که سرما آدم را یخ می کند و گرما می پزد و پختن بهتر از انجماد است.حتی وقتی با پیراهن مشکی در ظهر تابستان به حرم می رفتم حس خوبی داشتم . اما حالا همه می گویند باید تنت را از این همه گرما خنک کنی ومن دیگر از انجماد نمی ترسم، چشمهایم را می بندم و می پرم داخل آب .
تقریبا همه جا را گشته بودم جز باغ سیب غلام حسین. 
غلام حسین اولین کسی بود که در آبادی دیدم آدم شوخی بود خیلی اهل جمع نبود و ناگهان می رفت. بی خداحافظی! هر وقت مرا میدید می گفت یخ نکنی مومن من هم در جواب می گفتم نه هوا خوبه...!
پنج شنبه بود که غلام حسین صدا زد که آتیشمان به راه است بفرما چای و رفتم داخل باغ سیب.
باغش شبیه همه باغات منطقه بود و نبود.فقط سیب داشت آن هم سیب سرخ. محلی ها می گفتند او با درختانش حرف می زند و این را می شد به وضوح از لبخندی که در ختان به او می زدند و از آغوشی که شاخساران برای او گشوده بودند فهمید. هر در خت جوری شاخه گسترانده بود که انگار می خواهد او را در آغوش بکشد.چقدر در آن سرما باغش گرم بود.
چای را که خوردیم غلام حسین رفت دنبال اب و من ماندم یک باغ، سیب سرخ.
عطر سیب های سرخ مدهوش کننده بود. 
سیب سرخی که از درخت افتاد را برداشتم و بوییدم. چه بوی آشنایی بود بوی شب های جمعه بوی روضه بوی هیات. بوی یک سیب سرخ
کنار آتش بدنم شروع به لرزیدن کرد. کاروان به راه افتاده بود همه مهیا شده بودند و من اینجا...
اصلا من اینجا چه می کردم چر اینقدر ...؟
روز مرگی ها سردم کرده بود آب خنک مرا تا انجماد برده بود. و حالا آنانکه آتششان شعله ور تر است در پیش می روند و من در کنار این آتش می لرزم.



پ ن:و چون کاروان از مصر بیرون آمد یعقوب گفت: اگر مرا تخطئه نکنید من بوی یوسف را می‌شنوم.
ساقی
۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۵۸ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۲ نظر

وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا (۳۴ ابراهیم)


کار تمام شده بود و پسرت بالای سرت

نه پسرت بالای تن بی سرت رسیده بود.

تمام غم دنیا را می شد در نگاهی که از شمارش زخمهای بی شمارت وا مانده بود پیدا کرد.

کدام زخم ها را شمارش کند تیرهایی که چون خارهای خارپشتی از تنت بیرون زده بود یا نیزه هایی که برتنت جامانده بود ، کدام زخم را باید می شمرد شمشیرهایی که ردشان مانده و صاحبانشان پی غارت رفته بودند ویا خنجرهایی که بر دسته هایشان بغضا لابیک حک شده بود.کدام زخم را باید شماره کرد.

زخمی به پهنای غم پدری در داغ پسری که اشبه الناس به پیامبر رحمت بود همه شمارش ها را بهم ریخت.


وحالا این ماییم و اشکهای بی شماری که در غم زخمهای بی شماره تو تا ابد جاریست.

چه کسی می تواند شمارش کند قطرات این باران رحمت را بر کویرهای خشکیده دل ما.

ساقی
۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۲۸ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۸ نظر

قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّمَاء فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا(144بقره)


ریشه دشمنی یهود با اسلام قدیمی است. ان قدر قدیمی که حتی قبل از میلاد پیامبر نقشه 

قتل مادرش را کشیدند.

این همیشه نیرنگ بازان تاریخ این بار دستمایه جدیدی برای آزار پیامبر رحمت یافتند تا قبله مشترک

ادیان را که مایه وحدت بود چونان گرزی بر سر اسلام نو پا بکوبند.

و خداوند چهره اندوهگین پیامبرش را می دید که هر شب منتظر است تا از آسمان خبری تازه برسد

و او را از شر این یهود بهانه جو رها سازد.

و خداوند قلوب مومنین را متوجه مسجد الحرام نمود تا قلب رسول الله خشنود گردد.

ریشه دشمنی یهود با شیعه علی قدیمی است . آن قدر قدیمی که حتی قبل از رحلت پیامبر 

با شیعه علی مخالف بودند، آن قدر مخالف که سقیفه را بنا کردند و...

و این همیشه نیرنگ بازان تاریخ این بار دستمایه ای جدید یافته اند برای آزار امام رحمت، با 

گرز غیبت . وجودش وظهورش را که موجب وحدت ادیان می شود نشانه رفته اند.

و خداوند هرشب چهره اندوهگین آخرین حجتش را می بیند که رو به آسمان دارد و منتظر 

است تا از آسمان اذنی برسد و او بیاید و بشریت را از شر این شیاطین رهایی بخشد 

و انسان را به کمال انسانیت رهنمون گردد.

ولی اینبار خبر از زمین به آسمان خواهد رفت!!!

اینبار قبله را ما باید تغییر بدهیم!!!

قبله قلوبمان را باید از  زر و  زور  و  تزویر  برگردانیم و به عبودیت الله در آییم.

وَحَیْثُ مَا کُنتُمْ فَوَلُّواْ وُجُوِهَکُمْ شَطْرَهُ


پ ن: این عید با سعادت بر همه شما مبارک. ان شا الله که از زمینه سازان ظهور حضرتش باشیم.

ساقی
۰۱ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۲ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ نظر

وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ(11قصص)


اصولا روابط ما آدمها بر اساس مهر ومحبت شکل می گیرد. هر چه میزان این محبت ها بیشتر باشد 

روابط نزدیک تر است.حد اعلای روابط عاطفی را میتوان میان خواهر وبرادر یافت.اما این عاطفه هم 

همانند هر چیز دنیایی دیگر محدودیت دارد.ما در روایط عاطفی تاجایی جلو می رویم که منافعمان به 

خطر نیفتدحالا بسته به میزان لذتی که ازآن رابطه میبریم ممکن است بهایی را نیز بپردازیم،ولی هیچ وقت این بها ، بهای جان نمی شود.برای رد شدن از جان نیرویی

عظیم تر از عاطفه لازم است.نیرویی که محدود نباشد،نیرویی که جاذبه داشته باشد.

نیرویی به نام عشق.

*

*

*

مادر موسی وقتی فرزندش را درتابوت گذاشت وبه آب انداخت،می خواست خواهرش را نیز از پی او

روانه سازد.اما مگر پای عاطفه خواهری چقدر میتواند برادر را دنبال کند؟خواهرموسی پایی 

میخواست که او را تا دل شیر، تا دل خطر تا مرگ همراهی کند. مادر موسی را در تابوت ،و 

عشق به موسی را در سینه خواهرش به ودیعه نهاد. حال این عشق می توانست دختر را تا 

نا کجا آباد همه خطر هایی که موسی را تهدید می کند پیش ببرد.

وقتی پیامبر روضه حسین را برای فاطمه خوانده بود آرام وقرار نداشت.حسین را چگونه باید 

رها میکرد.آنجا که نه رسول الله است نه پدرش علی نه برادرش حسن و نه او که عاشق 

حسین است او که مادر حسین است. ونه فاطمه.چندی نگذشت که زینب پای در وجود

 نازنین فاطمه نهاد.حالا خیال فاطمه آسوده تر گشته بود. خواهری بود که بتواند از پی برادری 

مادرانه روانه شود. وزینب دنبال برادرش روانه شد . قدم به قدم ، دوش به دوش، تا به آنجا

که ایستاد.فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ

حسین را سیل کوفیان به سوی گودال برد. وسیل با خودش چه چیزها که نیاورده بود. 

تیر،نیزه،شمشیر،سنگ . کار زینب سخت شده بود .فاطمه پادرمیانی کرد خودش وارد گودال شد. 

زینب چشم هایش را بست و حسین بود و مادر بود و ...بوی عطر سیبی که در آغوش یاس شکفته باشد.

هنوز اشکهای وداع برادرش در خاطرش خشک نشده است که نامه برادر خرمن خیس خاطراتش را 

به آتش می کشد.بازهم زمان ظهور عشق مادری است در خواهر. راهی خراسان می شود. فاطمه

 معصومه و علی بن موسی الرضا، و باز داستان خواهر و برادر. بنی العباس بنی امیه نیست . نمی 

گذارند داستان زینب تکرار شود.در میانه راه برادران و برادرزادگانش شهید می شوند و خودش 

مسموم. به قم می آید. به عش آل الله. دختر پیامبر وارد شهر می شود. مردم قم مردم شام 

نیستند.نمی گذارند داستان زینب تکرار شود.آنچه از بامها می ریزد سنگ وخاکستر نیست گلهایی 

است که با اشک بر روضه زینب شکفته است و امروز نثار فاطمه معصومه می شود.

اهل قم خوب می دانند فاطمه نام گلی است که عمرش زیاد نیست، پس خوب قدرش را می دانند.

شاید دعای مادر بود که این خواهر به برادر نرسد تا رفتنش را تا باز آمدنش را تا به خود پیچیدنش را 

نبیند. مادر است دیگر دلش تاب نمی آورد.


پ ن:به مناسبت دهم ربیع الثانی سالروز شهادت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها

ساقی
۰۱ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۴۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ نظر

مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم

 مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا(23احزاب)

گرگ ومیش هوا بود که بستن بار و بنه ام تمام شد. در شهر هیاهوی عجیبی برپاشده. همه 

مشغولند. بازارها گرم شده است. گرم گرم. فرقی ندارد بازار کالا باشد یا بازار عشق بازی.گرم است.

هنوز چندقدمی از خانه دور نشده ام که سلیمان ورفاعة را می بینم که گعده ای تشکیل داده اند.

کمی می ایستم حرفهایشان عجیب است. بوی تردید می دهد.آیا این سلیمان است که این 

حرفها را می زند!!؟

با نگاهم جمعشان را زیزر رو می کنم به سختی یکی را انتخاب می کنم. به آرامی خودم را به

او می رسانم و کنارش می نشینم. یک گوشش را از سلیمان به عاریت می گیرم ومی پرسم

مختار را می شناسی؟

نگاهم می کند .می خندد. اینجا همه مختار را می شناسند.

در جمع شماست؟

نه. ابن زیاد مختار را در بند کرده. مختار در بند است.

دیگر هیچ نمی شنوم شاید گوشهایم دربند شده دربند پسر مرجانة یا شاید هم به عاریت پیش

آن مرد عرب مانده تا باقی نطق سلیمان را استماع کند. هیچ نمی شنوم.

انگار تردید این جماعت به من هم سرایت می کند. حرفهای محمد بن حنفیه برایم منطقی 

جلوه می کند و حتی وحتی پسر منحوس زبیر پیشنهاد جار الله شدنش بد نبود....

کار جنگ درونم بالا گرفته است. در کوچه ها سر گردان قدم می زنم و رجز خوانی دوسپاه 

درونم را نظاره می کنم که به ناگاه به دو پیر خوش سیما بر می خورم.گرمند گرم.

خوب می شناسمشان حبیب بن مظاهر ومسلم بن عوسجه.

لحظه ای سکوت بر میدان نبرد حاکم می شود . آنجا که مسلم و حبیب ایستاده اند احدی

 جرات رجز خوانی ندارد.

حبیب قصد کارزار دلم را می کند_مگر او از دل من با خبر است؟_نامه امام را نشانم می دهد.

من الغریب الی الحبیب

والسلام. من و دل و دو سپاهش همه تسلیم می شویم.

تا به خود بیایم مسلم و حبیب رفته اند و خیلی دور شده اند. شاید هم خیلی نزدیکند و ما 

دوریم. به هرحال من ماندم و دلی که دارد از فرو کش آتش جنگش گرم می شود و لبی که

زمزمه می کند : إنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ حَرَارَةٌ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لَنْ تَبْرُدَ أَبَداً 


پ ن 1:شاید هیچ کس فکرش را هم نمی کرد. در سال 61 هجری وقتی سپاه 72 نفره حضرت 

اباعبدالله الحسین علیه السلام را به خاک خون می کشند 1400 سال بعد تبدیل شود

به یک لشگر چندین میلیونی با همان عهد و پیمان. آنان یاران شهید حسین شدند واینان

یاران منتظر شهادت.

پ ن2: در زمانیکه مهد امنیت با یک انفجار به خود لرزیده و همه ی عظمت پوشالیش فرو ریخته

چه دیدنیست گریزهایشان از امنیت وحشت آفرین .اما اینجا در چندقدمی کانون نامنی ها یاران حسین

می روند تا در پناهگاه حسینی پناهنده به امنیت و آرامشش شوند.



ساقی
۲۹ آبان ۹۴ ، ۰۱:۵۲ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۱ نظر