سلسبیل

عَیْنًا فِیهَا تُسَمَّى سَلْسَبِیلا

سلسبیل

عَیْنًا فِیهَا تُسَمَّى سَلْسَبِیلا

سلسبیل

سلسبیل در اصل چشمه ایست در بهشت که ان شاالله همه از آن خواهیم نوشید.اما اینجا مکانی است برای مرور یک آیه از قرآن با هم. هدف این است که باور کنیم این کتاب برای ما نازل شده و ما حق داریم در آن تدبر کنیم وآن را بفهمیم. قرآن مهجور است. از قرآن نترسیم وبا آن مانوس شویم.

ای رُخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبز پوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل

آخرین مطالب

  • ۲۸ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۸ رباب

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ ﴿۱معارج﴾


غبار سواری از دور نمایان بود وهمه منتظر بودند ببینند این سیاهی کیست که در این روشنای روز نزدیک می شود. هنوز روی خود را باز نکرده بود که سراغ رسول الله را گرفت. قبل از غبار از اسب فرو نشست وچه کسی می دانست غباری که از نعلین او بر می خیزد چگونه فرو خواهد نشست.

به رسول الله که رسید چونان موجی بود که تمام خشمش را به صخره ها می کوبد. فریاد برآورد این امر ، امر کیست؟ تو ما را به وحدانیت خدا خواندی اجابتت کردیم . به رسالت خودت دعوت نمودی پذیرفتیم. فرمان به حج و روزه و نماز دادی قبول کردیم، اما به اینها راضی نشدی و این پسر را بر ما منصوب نموده گفتی : من کنت مولاه فعلی مولاه حالا بگو بدانم این از ناحیه تو بوده یا خدایت!؟

فرمود:سوگند به آن خدایی که جز او معبودی نیست این امر جز از ناحیه ی او نیست.

حالا تمام نفرت بنی نضیر ،بنی قینقاع ،بنی قریظه و خیبر  را می شد در چهره نعمان بن حارث دید.

بازهم داستان علی و یهود و این بار این یهودی به ظاهر مسلمان آمده بود تا با پهلوان مرحب کش خیبر شکن اسلام از نای گوساله سامری به ستیزه برخیزد تا شاید هارون این قوم را زمین گیر جهالت مردمان سازد.

همه سر گرم تماشای معرکه اش شده بودند و او دستانش را به دعا بلند کرد. خدایا اگر این سخن حق است و از ناحیه توست سنگی از آسمان بر سر ما ببار. 

غباری را که او در شهر به پا کرده بود داشت بر اذهان مردم می نشست. باران رحمتی می بایست تا این غبار را فرونشاند. و این بار بارانی از جنس سجیل .رحمتی شد برای مردم وعذابی شد برای او

سنگی از آسمان فرود آمد و او را به درک واصل کرد.




پ ن:دهه ولایت برهمتون مبارک. ببخشید بابت تاخیر. امشب هم این مطلب کاملا اتفاقی و بدون قصد قبلی نوشته شد.


ساقی
۳۱ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۵ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۵ نظر

فَٱلَّذِینَ ءَامَنُوا۟ بِهِۦ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَٱتَّبَعُوا۟ ٱلنُّورَ 
ٱلَّذِىٓ أُنزِلَ مَعَهُۥٓ ۙ أُو۟لَٰٓئِکَ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ(157اعراف)


از وقتی او را می شناختم در حسرت این بود که چرا نتوانسته است در رکاب رسول الله شمشیر بزند.

هر دو پسر عمو بودیم و من مشق شمشیر را از او آموختم . عشق به نبرد از او شیری ساخته بود که

هماوردی در میدان برایش نبود.آن قدر برایم حجت بود که در حوادث بعد از رسول الله به او اقتدا کردیم

تیغ زبانش در میدان سخن از شمشیرش در کارزار برنده تر اگر نبود سست تر نیز نبود.

دیگر از سالهای جوانیمان فاصله گرفته بودیم وحالا او به واسطه رشادتهایش وطبع بلند و کلام آتشینش بزرگ قبیله بجیله گشته بود.

در سال 60 وقتی عزم سفر حج نمود ملازمتش را بر خود واجب دانستم و راهی سفر حجاز شدم.

خبر اینکه حسین حج را نیمه تمام رها کرده او را از حسن گریزان کرده بود مثل آن روزها که خبر قتل عثمان او را از امیرالمومنین علیه السلام جدا ساخت. و زهیر بجلی شد زهیر عثمانی.

زهیر از حسین گریزان بود این را همه کاروان می دانستیم. او در ظلمات شب راه می پیمود تا در روشنایی با حسین رو به رو نشود.

اما خیلی زود در منزل زرود پیک حسین به سوی زهیر آمد و او را به سوی امام فرا خواند.

زهیر در کارش وا مانده بود که دلهم همسرش او را نهیب زد که چه می کنی زهیر. می خواهی دعوت پسر رسول الله را اجابت نکنی؟ تو که یک عمر بار عشق جدش را به دوش کشیده ای فردای قیامت چه جوابی در پیشگاه پیامبر خواهی داشت...؟

خواستم همراهی اش کنم اما گفت سلمان تو بمان. حسین مرا خوانده است.

دستی که بر شانه ام گذاشت،صدایی که مرا خواند و پایی که در رکاب نهاد همه لرزان بود.

زهیر سوار نامدار کوفه خود را به اسبی سپرد که او را تا خیمه حسین ببرد.

اندکی بعد زهیر بازگشت. با صدایی که چون شیر می غرید ، چهره ای برافروخته ،دستانی که کوه را از جای تکان می داد ،پایی که در رکاب یاری حسین محکم بود و اسبی که زمین زیر سمش می لرزید.

نفهمیدیم در این ملاقات کوتاه چه گذشت که زهیر به یاد جنگ بلنجر افتاد . آنگاه که از انبوه غناِِئم شادمان گشته بودند و جناب سلمان فارسی چنین خطابشان می کند: آنگاه که سید جوانان آل محمد را درک کردید از پیکار و کشته شدن در کنار او بیش از دستیابی به این غنائم شادمان باشید.

و حالا زهیر شادمان بود بیش از هر روز دیگری.

ومن سلمان بن مضارب همپای زهیر سوی حسین رهسپار شدیم.


طاووس یمانی نقل می کند:

وقتی امام حسین علیه السلام در مکانی تاریک می نشست مردم از شعاع نور پیشانی وگلویش راه را می دیدند چرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله بسیاری از اوقات پیشانی وگلوی او را می بوسید. (مناقب ابن شهر آشوب ج4ص73)


و این است نور حسین در تاریکی ها وظلمات


حسین قاصدش را فرستاده اجابتش می کنیم یا نه؟

ساقی
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۳۶ موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۷ نظر